تبليغاتX
جغد مینروا
وبلاگ شخصی آرش قربانی
 

گزارش از اول ...

 

آرش قربانی

 

من بازوان لخت تو را به بيابان ترجيح می دهم

و سوگند مي خورم:

برايت فرزندى بجا خواهم گذاشت

كه از شدّت دستهايش       دنيا به حاشيه خواهد رفت... / مانا آقایی

 

جزوه ی حاضر ، گزینشی است از شعرها و مصاحبه هایی که هر یک به طرحی و به نوعی در گشودن و ترسیم شعر معاصر ایران کمک می کند . حال یقین دارم که مطالعه ی یک شعر پیشرو تاثیر عمیقتری بر مخاطب نسبت به گشودن صرف فضای نظری و تئوریک پس متن خواهد داشت . باید اعتراف کرد که باید اشعاری از نام هایی چون علی باباچاهی هم در این جزوه  منتشر می شد ، با این همه به جهت در دسترس نبودن متن های قدرتمند این شاعر در مجموعه های " عقل عذابم می دهد " و  " نم نم بارانم "  ترجیح داده شد که از شعرهای به النسبه ضعیف تر او در این مقال استفاده نکنیم بلکه خدشه ای بر تاثیر و نفوذ او بر جریان های شعری معاصر در ذهن مخاطب کم تر مطلع  نگذاشته باشیم ... ادامه را در گزارش از اول بخوانید .

 

 

 گزارش از اول ... 

 

مصاحبه با علي عبدالرضايي

گفتگو درباره نسل پنجم

 

بهزاد خواجات

- هزار سال دير رسيدم

 

رويا تفتي

بال هايت را دوست دارم ...

 

يدالله رويايي

و شكل راه رفتن تو ...

من از دوستت دارم

 

شمس آقاجاني

من سالوادر دالي قبول ، تو از كجاي تن ات ...

و تو باز مي گريزي ...

معشوق من از بدو تولد هر روز همين را مي گويد ...

 

پگاه احمدي

مي تواني به جرم من قدم بزني

پنهان ترين خطوط من اينجاست

مقاله : شعر زن از مشروطه به اين سو

 

علي عبدالرضايي

جنگ جنگ تا پيروزي

دورم ! مجبورم ...

شما داريد شعري به نام دايره مي خوانيد

من از زمين مي ترسم

اگر كودكي به خودش واگذار شود ...

 

مهرداد فلاح

از در ديگر

 

رزا جمالي

مقاله : نمايش جنون همگاني

 

پرهام شهرجردي

مقاله : ادبياتي كه تمام مي شود

 

آرش قرباني

عكس گم شده

آينه اي در برابر يك نقاشي

و ادامه آفريقا موهايت را سياه نمي كرد

 

گل آرا جهانيان

به خودم گفتم حاملگي كن  درد با من ...

 

عليرضا محولاتي

اصلا بر عكس نبود

 

 

 

+  جمعه سی و یکم فروردین 1386    آرش قربانی  | 

چرا در تردید زندگی می کنم

آیا همان که پناهنده شد و باران

من نیستم ؟ ...

 

                                            به علی مفردی                        

ايستگاه مترو

 

غريبه اي كه ناگهان از پنجره آمد

ايستگاه مترو را نشانم داد :

- آقاي قرباني !

يك لحظه وقت داريد ؟

 

نگاه كردم :

در پالتوي سياهش كلاغ ها غار غار مي كردند

با خودم گفتم :

-حتما چند لحظه دست نگه مي دارد تا پالتويم را بپوشم 

و چقدر زود !

 

نگاه كردم :

در پالتوي سياهم كلاغ ها غار غار مي كردند ...

 

- زمستان ۱۳۸۵

 

+  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386    آرش قربانی  | 

 

به خوانش گذاشته ام . دستور العمل تازه ای که این روزها به خودم بیش از همه توصیه می کنم . درباره موفق بودن یا نبودن این شعر چیزی نمی دانم . واقعا نمی دانم .  این متن را به خوانش ها و نقدهای شما می سپارم  پس بنویسید ...

                                                                            آرش قربانی

گل های اندوه

شب به خیر خانم

قهوه فوری دوست ندارید !

انگار شبیه همه هستید و هیچ کس ...

 

به این نقشه های بزرگ لرزه  نگاری خوش آمدید ! 

لایه های درون چقدر ساده به لرزه در می آیند

و این سوراخ

این چاه های بزرگ چرا هیچوقت پر نمی شود

 

گفتید نزدیک بزرگراه ها زندگی نمی کنید !

چه اتفاق تازه ای !

خیلی چیزها فقط از یک پنجره دیده می شود

یک احوالپرسی

یک خداحافظی کوتاه

چشم های براق شما هم که عکسش اینجاست

بله

گم شده

گم شدن

یک روز که از خانه بیرون می آیی می فهمی گم شده ای ... یا می گویند

همین جاست که یک گسل  تکان می خورد و ما فکر می کنیم زلزله

شاید به آتش فشان شبیه تر است

معشوق من هم   دستهای گم شده ای داشت

نامش همین است

یک قرن ِ پیش شاید

از توی پستو دیدمش

که داشت از توی نیلوفرها

و من داشتم از جسد ِ یک مرگ

که خیلی ساده  به خانواده آمد و رفت

اما آمد و رفت !

حالا هیچکس       پنجشنبه به آنجا نمی رود

                            روضه یا شعر بخواند

                             که فقط کلاغ ها به یاد آدم بیایند

اینجوری است که شعر

مثل سوسک    توی تاریکی است

اصلا شما ریکاردو ریس را دیده اید ؟!

وقتی با شعرهایش از  بازار تره بار می گذشت

و روشنفکر که چشم هایش سیاه بود

انگار چشم های شما هم سیاه است

و چشم های ...

مارکس هم گفته بود

دود کارخانه به چشم کارگر می رود

اما نگفته بود

که چشم های شما هم سیاه است

و حال ما ...

اصلا کشف آتش به همین جا ختم نمی شود

به همین چشم ها

که از لابه لای نیلوفرها

به آدم نگاه می کنند ...

تازه می فهمی چرا

آنقدر دور

و آنقدر عجیب

گاهی که بر می گردیم

همان نیستیم که رفتیم

همان که باید دوباره به پنجره نگاه کند

و کتابخانه را رها

[چون به پشت بنگری

همه جا تویی

همه جا تری ... ]

ما گسل های دیگری داریم

و داریم بی خودی  بیخودی مرده ها را تکان می دهیم

 

 

دلم می خواهد هر چه زودتر

بله هر چه زودتر

این دیوانه به قفس نرود

چون خیلی چیزهاست که اشتباه است

این هم یکی ...

اصلا من از قطارهای سریع السیر خوشم نمی آید

مثل شما که از قهوه ی فوری

و چقدر زود می رسیم ؟

چشم های شما گل های اندوه اند ...

اجازه بدهید از این قطار پیاده نشویم

من اصلا دیوانه نیستم ...

 

 


خوانش حمید رضا تقی پور بر شعر « گل های اندوه » :

چقدر عمیق و پیامبر گونه: "لایه های درون چقدر ساده به لرزه در می آیند"
و یا:
" گاهی که بر می گردیم

همان نیستیم که رفتیم"
و جالب این که جای گاه این جملات را با فواصلی زیاد که میانه هایشان را سطوری در بر گرفته که من لزوم وجودی شان را حس نمی کنم:

"گفتید نزدیک بزرگراه ها زندگی نمی کنید !

چه اتفاق تازه ای !

خیلی چیزها فقط از یک پنجره دیده می شود

یک احوالپرسی

یک خداحافظی کوتاه

چشم های براق شما هم که عکسش اینجاست

بله

گم شده

گم شدن"

و چه محسوس است برایم و زیبا:
"چشم های شما گل های اندوه اند ...
اجازه بدهید از این قطار پیاده نشویم" (کاش این دو سطر مال من بودند)
شعر از آغاز با اضافه کردن حرف "ن" به کلمه "دارید" سطر دو, حرکتی پر معنا را به تصویر می کشد. شب به خیری را هیچ گاه در آغاز یک آشنایی به کار نمی گیریم و این نشان از زمان سپری شده ای داشت که شاعر قبلن با آن خانم بوده و البته میل شاعر را به مصاحبه با خانم (معشوق؟) با بیان: "قهوه فوری دوست ندارید (؟؟)" یک نوع خاهش و البته با حفظ غرور است. پس خانم این جا گونه ای جذابیت را برای شاعر رو کرده که در فواصل گوناگون به ستایش آن ها نیز می پردازد: "چشم های براق شما" و "اصلا کشف آتش به همین جا ختم نمی شود/به همین چشم ها/که از لابه لای نیلوفرها/به آدم نگاه می کنند ..." و این همان حسی ست که گاه شاعر از بروز بی پروایش امتناع می کند: "خیلی چیزهاست که اشتباه است".
این که شعر از کدام دریچه فلسفی پردازش می شود بسیار مهم است ولی صدای یک انسان در شعر موج می زند که: "همین جاست که یک گسل تکان می خورد و ما فکر می کنیم زلزله/شاید به آتش فشان شبیه تر است/معشوق من هم دستهای گم شده ای داشت." نفرت از این گونه فرسایش زمان برای هم سازی شاعر با خانم به شکلی که پیش گرفته نمایان است و با توجه این سکوت خانم را نوعی توهین و بی میلی نسبت به خود قلمداد می کند, پس از طاقی حوصله می گوید: "اصلا من از قطارهای سریع السیر خوشم نمی آید/مثل شما که از قهوه ی فوری" و بساط لجبازی این گونه شکل می گیرد ولی شاعر شیفته! : "اجازه بدهید از این قطار پیاده نشویم".

آرش جان من نگاهم به این شعر و گمانه حسی انسانی ام را به نفع مسایل پیچیده سیاسی تلطیف ندادم. چه اگر شاعر ابتدا از حس خود که حسی معطوف از دانش و بینش اوست باز به معنایی فرا فکری درگیر باشد از اصل حقیقت خود باز می ماند و در نتیجه بار نگاتیو خود را به خاننده گسیل می دهد. و این همان چیزی ست که شاعر در پی اش نیست و روح شعر تو بر فیزیک واژه گان اش برتری دارد و این را نه مدیون واژه که مدیون پردازش واژه می باشد:
"لایه های درون چقدر ساده به لرزه در می آیند"
" گاهی که بر می گردیم

همان نیستیم که رفتیم"

 

+  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386    آرش قربانی  | 

 

جغرافیای من یعنی نقشه های سرم

اکران جهاني

 

 ليلي عوضي شده ام  خيلي

پناهنده شدم در قطاری که نرفت به سیبری

هر روز دیروز و دیروز اکران چند شنبه بود

حالا که به خانگي شدن مداوم پيراهنم مشکوکم

حالا که   اسناد اين فاجعه در کيفم نيست

چون قتل عامي در من اتفاق نيافتاده    قاتل کيست 

چشم هايم که دريا نيست که بخواهم مثل جنازه اي بر گردي

بر گردن نمي گيرم

زندگي با خودش تکراري مي رود اين پاهايي که از حوصله

 از کوچه از دماغه از سر بالا مي رود

 

جغرافياي من يعني نقشه هاي سرم  

 مبادا تهراني زير سر پيدا کنم و گم کنم خودم را

ادامه ي حياتم ندهيد

من ممنوع است

 چون کسي که هستيم هستيم    پس نيستيم

چون اجازه ي بزرگي دارد مرگ      براي ورود   براي خروج  

 کافيست خانه ام را گم کنم

که هميشه آدرسي در دست و در گم شدن دست داشته باشم

کافي ست شهادت بدهم   که کور رنگ مادرزادم و

 فقط عکس سياه و سفيد مي بينم   آقاي قاضي

دو تايي نمي بينم    فقط مي بينم

چون کيستم و همسرم هر کسي ست   چه کسي است با من

با من که مدام در خيابان متاسفم

با من که ببخشيد خانم پيراهن تان !

و به خاطر جهاني شدن

قهوه تان را با من بنوشيد

 

و اندام تو حالا جهاني و من مثنوي نخوانده شکسپير مي شوم

در قواره ي اين پيراهن عاشق که معشوقي پيدا نمي کنم

حالا کجايي باشم و تو تهراني و من نه

حالا که گم کنم اگر گم شده ام را      خودم گم شده ام 

لابد چه کسي پيدا شد

که باراني تو را داشت و باران هاي تو را نه 

نه

قطاري به دلخواه تو به مقصد نمي رود

بيهوده است

در زميني که فقط خطوط   مرزهاي تو را کشيده ايراني باشي و

در ملال پاريس    جويس نخوانده باشي و

در جويس ،    ويس و رامين و

از ايفل    خودت را رها نکرده باشي     براي خودکشي

 

بيهوده است …

 

تابستان 84

بجنورد

 

 

 

+  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386    آرش قربانی  | 

 

فیزیک نوشتار و شعر چند صدایی

 

بررسی تحلیلی شعرهای مهرداد فلاح

 

آرش قربانی

 

 

 

رويايي پيشتر در هفتاد سنگ قبر نشان داده بود كه فيزيك نوشتار چگونه مي تواند معنا و متافيزيك نوشتار را دستخوش بازي و ترديد کند . به بیان دیگر شاعر می تواند با استفاده از فیزیک نوشتار هم متافیزیک نوشتار را چندگانه کند . در طول دهه ی هفتاد  مهرداد فلاح  نیز که آوانگاردیسم شعری خود را با تولید شعرهای چند صدایی تجربه و بروز می داد ، به ویژه در مجموعه ی منتشر نشده آخرش با عنوان « برویم هواخوری» ، از این بازی با فیزیک نوشتار برای بعد بخشی ، فضاسازی بیشتر و اساسا برای اجرای متفاوت تری از شعر چند صدایی استفاده کرد. به جرئت می توان باور داشت که این مجموعه ثمره ی اصلی آوانگاردیسم مهرداد فلاح محسوب می شود . مرور کوتاهی بر مجموعه های قبلی او مثل « دارم دوباره کلاغ می شوم » و « از خودم » نشان می دهد که لزوما یک « تجربه ی زبانی » به معنای یک « تجربه ی شعری » نیست .اگر چه باید در مورد لحن شاعرانه ی فلسفه یا لحن ملایم فلسفه – به خصوص فلسفه ی معاصر فرانسوی – در این دو مجموعه به تفصیل سخن گفت ، با این وجود  کوتاه بودن اشعار ، فرم های بسته و تاکید بسیار شاعر بر  تجربه های زبانی جدید و بعضا نوسازی شده – به طور مثال استفاده ی متعدد از تضادها برای ایجاد فضا یا در موارد دیگر استفاده از یک جمله ی کوتاه یا شبه جمله در سطرها که کارکردی همچون قافیه در شعر کلاسیک را بازی می کند و یا تعویض ضعیف پاساژها در شعر از طریق تعویض لحن – در پاره ای از موارد مانع از یک بُرش ِقدرتمند شاعرانه در ذهن مخاطب خود می شود . با این همه ، فرم اصلی و قالب کلی شعری های او مشخصا در این مجموعه ها تجربه ، قالب ریزی و حفظ می شود . در ادامه  و پیش از آنکه به بحث اصلی در مورد مجموعه ی آخر فلاح بپردازیم ، به بخشی از این تجربه ها اشاره می کنیم چرا که جملگی این تجربه ها ساخت دهنده و تونالیته ی زبانی او در مجموعه ی « برویم هواخوری» محسوب می شود :

 

بازی با تضادها ، تناقض ها و مترادف ها :

فلاح لحن ملایمی دارد وشعرهایش به ندرت ریتم خلسه آور پیدا می کند ، حتی در زمانی که از تضادها استفاده می کند . شورش واژه ها برای او با خونسری کامل و با منطقی که از پیش تعیین شده و ثابت به نظر می رسد اتفاق می افتد . اشاره کردم به یک منطق از پیش تعیین شده ، چرا که به زعم من چنین اتفاقی در شعرهای فلاح رخ می دهد . شاید بدین دلیل که منطقی که شاعر برای غافلگیری و نا به هنگامی از آن سود می جوید ، در خوانش های مجدد قابل پیش بینی است . با این وجود خود ِاین منطق ِ پارادکسیکال آنقدر برای مخاطب  جذاب و مسئله ساز هست که گه گاه از قابل پیش بینی بودن آن رنج چندانی نبرد . فلاح از تضادها ، تناقض ها و مترادف ها در نهایت ِ آنچه می تواند بازی زبانی و بازی معنایی تفسیر شود استفاده می کند ، اگر چه بُعد دیگری نیز به آن می دهد و « رانه » و « تکانه » ی شعر خود را بر محور آن شکل داده و پیش می برد :    

 

یکی دارد راست می رود دیگری چپ

آن یکی هم چشم هایش را بسته است

این یکی باز ...     [ دارم دوباره کلاغ می شوم ، ص 62 ]

 

همراه این صدا به سفر می روم ... به « نمی دانم »

می دانم !

گم شده ها را می خوانم      [همان ، ص 33 ]

 

همراه تو می آید ... هر جا که بخواهی / و نخواهی     [همان ،ص27]

 

جمعه یا شنبه فرقی نمی کند / خلاصه نان و پنیر و کمی هم توپ و تشر    [از خودم ، ص 24]

 

این جا « همیشه » یک لحظه بیشتر نمی شود

بین « همان » و « همین »

نمی توان سوار قطاری که نیست شد   [همان ، ص 27]

 

 

  

براي خواندن ادامه مطلب كليك كنيد
+  پنجشنبه نهم فروردین 1386    آرش قربانی  | 

 

 

مارکس گفته بود

دود کارخانه به چشم کارگر می رود

اما نگفته بود که چشم های شما هم سیاه ست خانم

و حال ما ...

 

 

+  سه شنبه هفتم فروردین 1386    آرش قربانی  | 

 

در اینجا

مسیر رودخانه ها مشخص نیست

و در باران چشم های بومیان زیباتر است ...

 چند نکته که ربطی به شعر معاصر ندارد :

- در گزارش سازمان ملل از وضعیت پناهنده ها آمده است : خیلی از آنها قبل از این که به دنیا بیایند به اینجا می آیند ...

- چند شعری شدن سرنوشت شعر دهه هشتاد است . در چند شعری شدن  شعر با رسانه های متفاوتی اجرا می شود که هر یک از این رسانه های شعری می تواند با تداخل در حافظه رسانه ای یکدیگر شعر تازه و صدای تازه ای به وجود آورند .

- من عاشق دست کم یک شعر از مجموعه « شعرهای جمهوری » حافظ موسوی هستم . به نظر من این شعر به خوبی پیوند نیما با شعر پسامدرن ایران را نشان می دهد .

- به زودی شعر شاعران بجنورد را در این وبلاگ معرفی خواهم کرد . به زودی « شهر هشتم » به کوشش رضا شنطیا منتشر خواهد شد . به زودی علیرضا محولاتی هم به من خواهد پیوست .

- در گزارش دیگری از سازمان ملل آمده است : کسی که به وجود پرتاب می شود پناهنده است ...

 

+  چهارشنبه یکم فروردین 1386    آرش قربانی  |