من شاعر پیری را می شناسم که همیشه فکر می کرد غزل مدرن فرزند ناخلف غزل کلاسیک است . با این وجود من بر خلاف او معتقدم غزل مدرن فرزند ناخلف شعر مدرن معاصر است .
غزل را فراموش كن

به ياد بياورم كه مرگ
سايه دراز درناهاست
وقتي تصورشان از درياچه مي گذشت ...
بودريار فيلسوفي كه چندي پيش شاهد رفتن اش بوديم در يكي از نخستين كتاب هايش " فوكو را فراموش كن " در حقيقت نه خود فوكو كه تفكر فوكويي خود و آثار اين تفكر را در ذهن خود به فرموشي مي سپارد و بگذريم كه بعدها در گفتگويي ديگر خود را نيز آماده فراموشي مي سازد . فراموشي آئين ساده اي دارد و حال " غزل را فراموش كن " به معنايي دقيقتر اشاره به فراموشي سپردن و يك مرگ نخواهد بود . شايد اشاره ايست به فكرهاي نويسنده و شاعري كه مي خواهد پيش از آنكه هر كس ديگري را محاكمه كند ذهنيت خود را به نقد بكشاند و شايد پيش از هركس ديگر اين خود باشد كه ذهنيت تغزلي خويش را به فراموشي مي سپارد .اما به فراموشي سپردن به معناي به ياد آوردن نيز هست . پس زماني كه به ياد مي آورم در كجا سكني گزيده ام همزمان به فراموش كردن خانه ي قديمي ام انديشيده ام و سفر هميشه چنين آغاز مي شود : از به يادآوردن خانه اي در آنجا در خانه اين جا . پس چشم هايم را مي بندم . سالهاي زيادي است كه غزل به عنوان يك ديگري در حاشيه هاي انجمن هايي كه من در آنها بوده ام به ياد آورده مي شود اما بدون آنكه به فراموش سپرده شود . مرده اي كه همچنان با صورت هاي بزك كرده زندگي مي كند . در حالي كه فراموش همچنان آيين ساده اي دارد و همچنانكه دوست داشتن چنين آييني است . در همين لحظه به نازنين نظام شهيدي هم فكر مي كنم . وقتي او را به ياد مي آورم شعر دهه شصت را نيز به فراموشي مي سپارم و اين به معناي قرار بخشيدن به اوست . پس غزل را فراموش خواهم كرد تا امكان دوباره به ياد آوردنش را در حافظه زيبايي شناسي ام حفظ كرده باشم ...
مي دانم
من يك اشتباه هميشه است !؟
من می توانم شما
آقای رئیس جمهور
و افلاطون باشم
شعرهای حافظ را سر و ته بخوانم
و قرینه باد ها نباشم
اما تو از نزدیک ترین قطارها نگاهم مي كني
نمی خواهم بگویم بانو
همسر
یا باران
فقط نامه ای که برای تو پست می کنم آدرس ندارد
چقدر عجيب
آژیر گل های قرمز !
زیر بمباران نمی شود با چتر رفت
خاک مگر چقدر می خواهد
و آقای رئیس جمهور
در نطق های روزانه
به آمدن پرنده های سردسیري اشاره نمی کند
من هنوز شباهت هیچ جاسوسی را با خودش نمی فهم
مغشوشم
آمدن گذشته را نمی فهمم
و اشاره می کنم به پرنده های سردسیر
که وقتی بر می گردند جا مانده اند
و وقتی می رسند رفته اند
در صندلی ام برای اندوه جا دارم
فرش کهنه ای که زیر پایم است ، زمین
هنوز همچنان که می چرخد می چرخم
و سر و ته
می رسم به روزی که یکی بود که يكي نبود
ما لاک پشت هستیم
ساحره را دیگران می گویند
پشت سر قرن ها راه مي رويم
و پشت سرمان می گویند هیس ... !
و من را
در ساعت هفت کسی گم نمی کند
روبروی این همه صندلی در برهوت
با خودم که یکی از خودم ها هستم
درباره کلنجار حرف می زنم
شکل آقایی که در آیینه دیده ام
با همان پرنده های سردسیر
در کلاه سیاهش
من همیشه آن طرفم
شکل غوزه های پنبه که جمع می شوند
و شکل باد را نشان مي دهند
اقتباس دوري از چه كسي ؟
نمي خواهم از شما اعتراف بگيرم
پرنده را اشتباه به مقصد مي رساند
یادداشت : همیشه به این فکر می کنم که آیا نظریه های ما تقلیدهایی از واقعیت هستند و یا نه این خود نظریه ها هستند که واقعیت را می سازند . این مقاله پرسش هایی در این باره مطرح می سازد .
آرش قرباني
تمايز گمراه كننده اي در مورد تفاوت نظريه / واقعيت وجود دارد . آيا چنين تفاوتي وجود دارد ؟ در اين باره مي توان طرح هاي زير را پيشنهاد كرد :
مي توان پنداشت كه واقعيت مستقل است و اين نظريه است كه همچون نامزد افلاتوني بايد با تقليد از حقيقت – پدر از واقعيت خواستگاري كند . چه روي مي دهد . بدين سان نظريه همواره كنشي به واقعيت است . واقعيت مبنا و خواستگاه هر نظريه است و نظريه ناچار از تبعيت و بر دوش كشيدن حضور قدرتمند واقعيت بر شانه هاي خود است . اما نظريه چگونه مي تواند خود را با واقعيت منطبق كند . معيار واقعي شدن و صدق نظريه چيست . اگر واقعيت خود نظريه اي ديگر باشد تكليف نظريه ، اين نظريه اي كه بايد خود را با نظريه اي ديگر ـ نظريه ي واقعيت ـ وفق دهد چيست . نگاهي ماهيت باورانه به واقعيت مبتني است بر اين پيش فرض كه واقعيتي وجود دارد ، كه بايد شناخته شود . واقعيت ابژه مورد تحقيق است كه بايد سوژه ي دانشمند ويژگي هاي كمي آنرا بشناسد ، پس مسئله براي او چيستي واقعيت نيست ، بلكه شناسايي كميت هايي است كه عمل را ممكن مي كند . بديهي است كه در تمام نظريه هايي از اين دست ، يك نظريه ديگر ، يك subtheory همانند يك subtext پنهان است . اين نظريه ، نظريه ي واقعيت است . شايد اين بهترين پاسخ در برابر رويكرد آلتوسر به گزاره هاي فاقد سوژه باشد كه در نظر او سوژه ي بيگانه شده اي در آنها دخالت ندارد . آيا اين محققي كه به واقعيت به مثابه ي يك آنجا ، يك افق ، يك بنيان باور دارد بيگانه نشده است . بايد اذعان كرد كه در پس هر گزاره ي علمي ، هر نظريه ، رويكردي مذهبي ، ايماني اسطوره اي به واقعيت و بدين ترتيب يك سوژه ي مذهبي پنهان شده است . واقعيت يك واقعيت نيست بلكه نظريه ايست در خود : خود آغاز ، بي واسطه همچون خداي يهودي – مسيحي . اين سفر پيدايش مدرن است :
« در آغاز كلمه بود و كلمه واقعيت بود »
2ـ مارناگ ، نامزد را به رقاصه ي بوگام داسي تعارف مي كند
نظريه مستقل است و واقعيت همچون نيستي در پي نام گيري و ناميده شده تحت نظريه است . در اينجا واقعيت هويتي ندارد . واقعيت غائب است و نظريه حاضر . اما غياب واقعيت مبتني بر غياب به معناي غياب حضور ، يا غيابي در آنجا نيست . پديدار شدني در كار نيست . واقعيت ، همچون عروسي در حجله خود را به نظريه تسليم نمي كند . بلكه واقعيت در كار قتل نظريه است . واقعيت بي آنكه عينيت حقيقي خويش را بنماياند ، صرفا نظريه ها را دچار چالش و قتل مي كند ، بي آنكه حضوري از خود ، معنايي از خود و اثري بر جاي گزارد . واقعيت در اينجا برابر با تمام نظريه هاي غائبي است كه به قتل نرسيده اند ( يا ابطال نشده اند ) . اما در پس هر قتلي ، در پس هر انكار و تصديقي كه بر نظريه ها روا مي شود ، واقعيت شبح خود را ـ هر چند نه به صورت يك شبح عيني ـ بلكه صرفا در سيماي عينيت يك شبح يا عينيت يك توهم معتبر مي كند . هنوز جرسومه هايي از ايماني باستاني خودنمايي مي كند . پوپر و ابطالگراياني چون او در مباحثي چون جستجوي بي پايان هنوز به سوبژكتيويته ي واقعيت متكي اند . اما نه به عينيت واقعيت بلكه بر قدرت سلب و انكار واقعيت كه از آن در معتبر سازي قضاياي علمي بهره گرفته مي شود . چنين روندي ، مشابه گريختن خدايان به متافيزيك / آسمان است . هنوز متافيزيك علم در جهت ناپيدا سازي واقعيت، در جهت انكار ناپذير ساختن و فراروايت كردن آن عمل مي كند . هر نظريه ، همچون هر تكه سنگي كه يك معبد را مي سازد ، به آرامي ديواري به دور امرغايب/ واقعيت مي كشد ، اما بدين ترتيب واقعيت چيزي جز فضاي پنهان درون معبد نيست : واقعيت يك تاريكي است. پوپر اينگونه مي انديشد و تقريبا آنرا از ياد برده است . و البته سوتفاهم بزرگ علم نيز چيزي جز از ياد بردن واقعيت به مثابه يك امر غايب يا امر تاريك نيست . اما امر تاريك توان قضاوت در باره ي اعتبار نظريه ها را ندارد و چه بسا سبب همساني و هم ارزي تمام نظريه ها شود . مارناگِ امر تاريك در نهايت شايد به تصادف يكي از اين دو برادر دوقلو ( پدر و عمو ) را ببلعد تا ديگري به رقاصه ي بوگام داسي دست يابد اما تظاهر كننده بنيان دار براستي كدام يك بوده اند ... علمي كه تاريكي را توصيف مي كند همزمان يك اميد ، يك بارقه و يك الهام را بطن خود پرورش مي دهد( سوبژكتيويته ي واقعيت ) . پوپر اين گونه پيامبر تاريكي ها شد : اوراكلي كه واقعيت را با غياب آن مي نامد : علم يك جستجوي بي پايان است . علم تاريكي واقعيت است . چه گزاف .
نظريه مرگ واقعيت است : به وضوح اين رويكرد پيشروتر از دو نظريه قبل است . اما در بهترين حالت سوتفاهمي از نظريات بودريار است چرا كه به برخورد نظريه و واقعيت به شكلي تاريخي نگاه مي كند، تاريخي كه گسست نشانه از مدلولها را در دوران وانمايي پسامدرنيته مي داند : نظريه با وانمودن واقعيت ، مرگ واقعيت را رقم مي زند . مرد دزد مرد شريف را بي اعتبار مي كند . ترديدي كه مثل خوره واقعيت را محو مي كند اين است : اگر نظريه به اين خوبي مي تواند وانمود به واقعي بودن كند ، پس تمايزي بين امر واقعي و غير واقعي وجود ندارد ، پس واقعيت ديگر چيزي جز خود نظريه نيست . اما اين يك اين هماني نظريه / واقعيت نيست . در بهترين بيان ، واقعيت يك وانموده است و در مقابل نظريه هم وانموده اي همسان وانموده ي واقعيت است . تحقق و عينيتي براي واقعيت وجود ندارد ، چرا كه واقعيت ديگر صرفا به چيزي غير از خود دلالت ندارد: واقعيت ـ نظريه . بدين سان واقعيت ، بي واسطه و بي امتداد، همساني غير قابل انكاري با نظريه مي يابد . با اين تفاوت كه اين بار اين نظريه است كه كمر به قتل واقعيت بسته است .
ماترياليسم تاريخي ماركس از همين گونه است . وانمودن تاريخ ، نه توصيف بازنمايانه ي آن ، بلكه شورشي بر عليه تاريخ به مثابه واقعيت هاي انباشته اي در گذشته است . نيروي ماترياليسم تاريخي ، بي شك در پناه اين ويرانگري واقعيت نهفته است . با اين همه ماركس به زيركي ما را دچار سوتفاهم هم مي كند . ماركس مرگ تاريخ را به ظهور انقلاب پرولتاريا ( به مثابه رخدادگي واقعيتي در آينده ) محول مي كند و اين ناسازه بنيادي انديشه ي اوست . تحقق انقلاب سوسياليستي همچون طرح يك واقعيت در آينده است . اما اين واقعيت ، يك واقعيت مرده ، خنثي و بي تفاوت است چرا كه در ذات خود نفي كننده واقعيت است . واقعيتي همچون گراكلوس شكارچي كافكا ، نه معلق در فضاي مرگ و زندگي ، بلكه در فضاي مرگ مرگ و مرگ زندگي . گراكلوس را به ياد آوريد ، چنين شبحي متعلق به آينده اي نامعلوم است . اما تمام بهت ما در برابر اين روايت ، سردرگم شدن در فضاي خطي زمان ـ فضاست . گراكلوس مرده در زمان خطي نيست ، در جهت آينده سفر نمي كند( برخلاف حكم هگل كه هر تجربه اي زمانمند است) ، بلكه آينده و گذشته را محو مي كند . ديگر آينده اي وجود ندارد ، همچنانكه گذشته اي در كار نيست . ماركس چنين اتوپيايي را ناميد ، ناميدنِ تاريخ ناميدن مرگ تاريخ است ، ناميدنِ مرگ واقعيت است . ماركس با چنين ناميدني ، خود واقعيت را رقم زد : اما اگر واقعيت را مي توان ناميد ( همچون اوراكل ) به اين معنا كه مي توان تقدير آنرا رقم زد ما ديگر با واقعيت به مثابه نظامي از علت ها و معناها روبرو نيستيم . اين واقعيت از خواستگاه به مثابه يك امر معيار عدول مي كند . چنين ناسازه اي در حقيقت ، شورشي بر نظام هاي زيبايي شناسانه ي بورژوازي است . اتوپياي ماركس به درستي نه يك اتوپيا ، كه اجراي نهايي مرگ تاريخ ، اجراي واپسين مرگ واقعيت است و بدين سان محروم كردن اقتصاد سياسي بورژوازي از اتمسفر نيرو بخشش ، يعني واقعيت . بورژوازي بدون واقعيت معنايي ندارد ، نام بخشيدن به واقعيت او ، لحظه ي مرگ او نيز هست ( بارت) .
4ـ يك نامزدِهمجنس باز نه به خانه ي زني فاحشه مي رود نه زني پرهيزگار ...
گراكلوس ـ نظريه ، نظريه اي است كه نظريه ي واقعيت را وانمود مي كند . نظريه ديگر نه تاريخ را و نه واقعيت را هيچيك را وانمود نمي كند . بلكه صرفا يك نظريه است كه بر نظريه ديگري ـ يعني تاريخ يا واقعيت ـ عمل مي كند . همانطور كه بارت عمل نقد را به مثابه سخني بر سخن ديگر ، يا يك فرا زبان توصيف مي كرد . در اين صورت ، نقد چيزي جز اصطكاك اين دو سخن ، اين دو زبان نخواهد بود . واقعيت ديگر چيزي جز اصطكاك اين دو نظريه ، جايي كه جاذبه و دافعه شان توامان در هم شكننده است ، نخواهد بود . اما آيا اين انديشه بيش از حد كانتي نيست . چنين پرسشي احمقانه است . نومن ، يك واقعيت در خود يا چيزي مثل اين نيست . نظريه ي واقعيت ، امتداد اين واقعيت در خود نيست ، بلكه صرفا امتداد يك نظريه در خود است . همانگونه كه فنومن كانتي ، امتداد يك نشانه ي محض است نه امتداد يك شي محض . زن پرهيزگار يا روسپي براي نامزد بي بنيان ـ همجنس باز بي معناست .
در اين جا واقعيت نه يك ديگري و نه يك خودي ، كه تنها اندام يك نظريه است ، دلربا ، كشنده و جذاب . اما تصاحب اين اندام نه عاشقانه ـ همچون تظاهر كننده بنيان دارـ بلكه صرفا در يك تصادف ناگهاني است . برخوردي ناگهاني و پس از آن هيچ . شكوه اين تصادف در عظمت بخشيدن به آن لحظه ي يكتا و ناممكن اصطكاك اين دو است : نظريه و نظريه ي واقعيت . . .
دو دوست دوران سربازی
مقاله ای درباب عکس
آرش قربانی
بودلر مي گفت : هرگز از كنار هيچ مجسمه اي ، هيچ بوداي زراندودي يا يك بت مكزيكي نگذشته ام بي آنكه با خودم فكر كرده باشم شايد خداي واقعي همان باشد . اين مسئله را من هم هميشه در برخورد با عكس ها داشته ام . هميشه از خودم مي پرسم آيا اين عكس ها از پسركي كه دست در گردن پسرك كوچك ديگري دارد خود آن پسرك نيست . آيا پسرك فقط يك عكس نيست و نه هيچ چيز ديگر . دو سال پیش بود شايد كه براي انجام مصاحبه اي با هاشم جوادزاده شاعر و عكاس كه در مشهد زندگي
عکس : عادل قزوینی
مي كند با عليرضا محولاتي به منزل او رفتيم . شايد اولين بار بود كه با يك عكاس حرفه اي برخورد مي كرديم . خيلي شگفت زده به كارهاي عكاسي او كه با عشق و حساسيتي وصف ناپذير نسبت به فرهنگ ايراني عكاسي شده بودند نگاه مي كرديم . عليرضا اين شگفت زدگي را حتي تا پايان مصاحبه حفظ كرد . به همين خاطر تا به آخر چيزي نگفت و سكوت كرد . سئوال هاي زيادي از او كردم و او جوابهاي زيادي به من داد . براي اولين بار بود كه مي توانستم ايران را در آن عكس ها به شكل ديگري ببينم . به آنچه رولان بارت گوهر عكاسي مي خواند : عكس تكرار بي نهايت بار گذشته در زمان حال است .
هاشم جواد زاده شاعر هم بود . او تا سالها جلسه هاي خصوصي شعر مشهد را در منزل خودش برگزار مي كرد و چهره هايي مثل نازنين نظام شهيدي ، آزيتا قهرمان و تقي خاوري را ميزباني مي كرد . شايد در همين آتليه زيبا با عكس هاي بزرگ بر ديوارهايش و آن دوربين قديمي كه بيش از هر چيز نوستالژي عكاسي را در آدم زنده مي كرد .در اين لحظه نمي دانم او چه مي كند . كتابهايش را دارم . گاهي آنها را مي خوانم . گاهي به عكس هاي او از بناهاي قديمي فكر مي كنم و فكر مي كنم حفاظت از اين عكس ها هم به اندازه خود آن بناهاي تاريخي اهميت دارد ...
اكنون يك عكس ديگر روبري من است . اين عكس شروعي براي پرتاب كردن شما به يك نقطه در روي نقشه است . جايي كه ياشار احمد صارمي هم آب هوايش را به ياد دارد : بجنورد . و اين عكس به جايي خوش آب و هوا در نزديكي آن اشاره دارد . جايي به اسم بش قارداش كه در تركي به معناي پنج برادر است . بگذريم كه قصه ها و اسطوره هاي زيادي درباره چشمه ي آب معدني بش قارداش كه در كنار اين بنا جريان دارد روايت مي شود . بگذريم كه ناصر الدين شاه قاجار هم يك فنجان چاي در اين محل خورده است و بگذريم از اين كه آن دو غريبه اي كه با ژستي تاريخي به دوربين عكاسي نگاه مي كنند چه كساني هستند . اين عكس به زماني دور اشاره نمي كند . فكر كنيد كه كل ماجراي به تصوير كشيده شدن اين عكس مربوط به دو نفر است كه در سربازي با هم آشنا شده اند و يكي پس از مدتها براي ديدن ديگري به بجنورد مي آيد و او هم بلافاصله دوستش را به اينجا مي آورد . گذشته از اين كه هميشه به تاريخ اين گمنام ها علاقه مندم اما اين بنا هم مثل چهره ي سومي در كنار اين دو دوست دوران سربازي عكاسي شده . جايي كه كاشي هاي آبي زيبايش اشاره نزديكي است به آرامش چشمه هاي آبي كه در كنار آن از دل كوه مي جوشند . جايي كه من هم در كودكي ام در حوض ها و استخرهاي آن شنا كرده ام . و حالا اين عكس مقابل شماست و اين پرسش وسوسه انگيز در ذهن من كه شايد اين نقطه اين مكان و اين بنا و اين دو دوست دوران سربازي در هيچ جاي ديگري جز اين عكس نباشند . شايد اين بنا هيچ چيز غير از اين عكس نباشد . مگر هراكليتوس نمي گفت كه آدمي دوبار در آب يك رودخانه شنا نمي كند ...