تبليغاتX
جغد مینروا
وبلاگ شخصی آرش قربانی

 

عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب

 

آرش قربانی

 

 

این عکس چرا برای من جالب است . از علاقه ام به تاریخ طفره نمی روم . چهار زندانی در دوران قاجار در برابر دوربین قرار گرفته اند . هیچ یک را نمی شناسم . از سرنوشتشان بی خبرم . آیا اعدام شده اند ، یا در سیاهچاله ها پوسیده اند و یا آزاد شده اند و به خانه هایشان بازگشته اند .مفهوم خانه در این میان چقدر زیباست . اما هیچ کدام و یا شاید همه . جهل مطلق من نسبت به سرنوشت آنها برای من نوعی دانایی مطلق را به همراه می آورد . حال می توانم سرنوشت آنها را خودم رقم بزنم بی آنکه این سرنوشت با سرنوشت واقعی آنها  تضادی داشته باشد . جهل مطلق من نوعی دانایی ناب و محض نیز هست . اما آیا دو گانگی سرنوشت واقعی آنها و سرنوشت خیالی من برای آنها در این لحظه نوعی ناسازه است ؟ امر واقعی همواره و پیشاپیش در پیش فرض های من درباره ی واقعیت لانه کرده است . امر واقعی چیزی است که شناختی درباره ی آن دارم .در حالی که امر موهوم چیزی است که هرگز نمی توانم به آن نظم و انسجام دهم . امر موهوم می تواند همان « شی ء محض » باشد ، همان شی ناشناختنی . کانت هم با این تصور توافقی کامل دارد. برای او هر نوع فهم و شناخت به منزله ی انتظام بخشیدن و دخل و تصرف در موضوع شناخت است . همان چیزی که سارتر در هستی و نیستی مثال می زند : وقتی به کافه ای وارد می شوید و به دنبال دوستتان « پیر » می گردید . شما به ناچار پس زمینه را در ذهن محو می کنید و تنها پیر را می بینید که در گوشه ای نشسته است و یک فنجان قهوه می خورد . این همان دخل و تصرف است . در این لحظه پیر مرعی می شود و سایر اشیاء و آدم ها در این کافه نامرعی می شوند . شناخت همواره همین مسیر را طی می کند . امر مرعی همواره به امر نامرعی وابسته است ( مرلوپونتی ). بگذریم . بگذارید دوباره به  قلمروی  امر واقعی و امر موهوم برگردیم . به یک پرسش اساسی درباره ی این عکس : سرنوشت این چهار زندانی چیست ؟ دقیق تر شویم . در چهره های آن ها چیزی را نمی شود پیدا کرد . نه علائم ترس ، نه علائم پشیمانی و نه حتی حسی از رنج . آنها تنها زندانی هستند . چهار زندانی ساده و نامتناهی . معلوم نیست برای چه زندانی شده اند و شرع یا قانون سرنوشت آنها را چگونه رقم خواهند زد . آنها زندانی های نامتناهی هستند . آنها زندانی های قلمرو امر موهوم هستند . سرنوشت آنها در این عکس رقم خورده است . عکس مدعی است که واقعیتی را در این لحظه ثبت کرده است . چه واقعیتی ؟ چه چیزی در این عکس واقعی است ؟ آیا آنها واقعا زندانی هستند یا تظاهر به زندانی بودن می کنند ؟ برای من تنها یک چیز قطعی است . این عکس واقعیت را محو می کند . امر موهوم را به جای امر واقعی می نشاند و همزمان آن را جایگزین واقعیت تاریخی می کند .

بارت می پنداشت که با عکس ، گذشته به قطعیت اکنون است . بگذارید چنین فرض کنیم . فرض کنید که در این لحظه چهار زندانی در برابر شما هستند و شما همان عکاس باشی معروف هستید . چگونه باید به مخاطب آینده ی خود نشان دهید که آنها زندانی و گناهکار هستند . جواب ساده است : می گوییم آنها به غل و زنجیر کشیده شده اند ( منطق نشانه ها ) . چه سوتفاهمی ؟  نوشتار نور ( همان عکس را می گویم ) به سادگی مخاطب را فریب می دهند . با این وجود رسانه ی عکس ، مخاطب را به قلمروی امر موهوم می برد . به قلمرویی که تنها نشانه ها و منطق نشانه ها اعتبار تاویل های ما را مشخص می کند و همزمان نسبی بودن آنها را . من در برابر تصویر این چهار زندانی هستم ، درست در همان زاویه ای که عکاس باشی پیش از این ایستاده بود . من عکاس باشی نیستم . او معلوم نیست در کجای این عکس پنهان است و حال جای خود را به مخاطبی بخشیده است که با جهل مطلق خود در برابر امر واقعی او قرار می گیرد و آن را به امر موهوم و امر غایب بدل می کند . زبان همواره امر غایب را پنهان می کند تا وجود خود را به مثابه ی یک رسانه ، یک پیام رسان باور پذیر کند . درست مثل آینه ای که همه چیز را نشان می دهد  و  تنها خودش را نشان نمی دهد، زبان امر غایب را پنهان می کند . غیاب در سرتاسر این عکس پنهان است . ساده اندیشانه باور می کنیم که معنایی در این عکس حاضراست ( متافیزیک حضور ) . اما ناگهان در برابر آن پرسش بنیادین قرار می گیریم : تقدیر زندانی ها چیست ؟ شاید با خود بگویید عکاس باشی ممکن است از سرنوشت آنها خبر داشته باشد . با این وجود مولف یا همان عکاس باشی در همان جایی است که من اکنون ایستاده ام . او جای خود را به من داده است و در نشانه های تصویری خود را استتار کرده است . آیا می شود به باورهای او پی برد ؟ باورها و نیت او خود داستان دیگری دارد . حال من هم به اندازه ی عکاس باشی از سرنوشت آنها با خبرم و یا شاید بی خبر ! حال همه چیز برای من می تواند وارونه باشد . عکاس ، نامه ی واقعیت را با قاصدی برای من می فرستد که در میانه ی راه متن نامه را با نامه ای دیگر عوض می کند . من نامه ای دیگر را می خوانم و با این وجود تردیدی ندارم که همان نامه واقعی را خوانده ام . زبان آنچه را بازنمایی می کند به قتل می رساند و امر موهوم – یعنی غیاب ، یعنی دال – را به جای امر واقعی یا مدلول می نشاند ...

بگذارید به سر جایمان برگردیم . من هم اکنون در همان جایی هستم که عکاس باشی زمانی دور ایستاده بود . زندانی ها از سر اجبار و یا شاید کنجکاوی به این بازی می نگرند . عکاس باشی هم شاید همینطور . در این میان کسی دیگر نیز در این عکس پنهان است و اثری از او دیده نمی شود : او را می توانیم زندانبان بنامیم . زندانبان تمایلی به شناخته شدن ندارد و با این وجود به نظام معناساز تعلق دارد . زندانبان به سیستمی تعلق دارد که امر متناهی را در قالب امر متناهی ، مرعی سازی و زندانی می کند . او همچنان در تاریخ تمایلی به شناخته شدن خود ندارد . امر مرعی همواره وابسته به امر نامرعی است . امر نامرعی یا زندانبان چهره اش را نشان نمی دهد . در همین دنیای مدرن هم این تنها زندانی است که در شبکه ی ایجاد امر واقعی در قالب اوراق هویت ، اثر انگشت و چهره نگاری ، علوم روانشناسی ، جرم شناسی و نهایتا دانش مرعی سازی می شود . دانش و لابراتوارهای جرم شناسی جای کلیسا و نظام تفتیش عقاید را گرفته است . در تمام عکس هایی که از زندانیان گرفته می شود چیزی خود را نشان نمی دهد . شما زندانی را می بینید و  زندانبان و قاضی را نمی بینید . سوژه ای که زندانی و جرم را تعریف می کند از تعریف خود سرباز می زند .حال  در این عکس زندانبان نامرعی است . عکاس نامرعی است . ما به اوراق هویت آنها دسترسی نداریم . درباره ی آنها چیزی نمی دانیم . تنها چیزی که حال برای من قطعی دارد این است که سه نفر همزمان در یک نقطه ایستاده اند و نامرعی شده اند : عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب . ما برای مرعی کردن تاویل هایمان از این عکس ( و شاید هر عکس دیگری ) به تصوری از هر سه ی آنها نیاز داریم  و چه بسا مخاطب در این لحظه همزمان در سه نقش حضور دارد : او عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب است . عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب هر سه امر موهوم را به قواعد تاویل های خود کاهش می دهند و با این همه زبان نشانه های تصویری آن امر موهوم را دوباره به قلمروی نامتنهاهی اش باز می گرداند ... همچنانکه پیشتر گفتم ، امر موهوم بی شباهت به شی محض کانت نیست . از این رو من یک نتیجه ساده می گیرم . ساختار هر اثر هنری می تواند ساختاری شبیه به « شی ء محض » داشته باشد . اما نتیجه دقیقتر این است که زبان می تواند چنین باشد . پس بیهوده نیست که در زبان به جستجوی حقیقت باشیم و همچون کانت در « نقد عقل محض » که محدودیت ها و قلمروی عقل را نقادانه مورد سنجش قرار می دهد ، ما نیز نقادانه زبان و قلمروی آن را مورد سنجش قرار دهیم . این سنجش نقادانه می تواند به رابطه ی زبان و جهان و یا به طور کلی رابطه زبان و حقیقت بپردازد . آنچه در این میان به آن رسیده ایم آرای ویتگنشتاین متاخر را به ذهن متبادر می کند . زبان بازنمایی جهان نیست بلکه زبان خود جهان را برای ما فراهم می آورد... بگذریم . دوباره به عکس نگاه کنید . چهار زندانی در برابر سه زندانبان قرار دارند . عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب . عکاس باشی هرگز به قلمروی امر واقعی نمی اندیشد . عکس ماهرانه این قلمرو را تصاحب می کند و از قلمروی عکاس باشی ، زندانبان و مخاطب خارج می کند . حال دوباره به آن پرسش آغازین بازمی گردم . سرنوشت این چهار زندانی چیست ؟ به راستی درباره ی کدام زندانی ها حرف می زنیم ؟ کدام زندانبان ؟  اگر تمام این نمایش تاریخی چیزی بیشتر از یک درام ، تظاهر و بازی نباشد ...

 

 

+  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386    آرش قربانی  | 

و میز صبحانه بدون تو تنهاست

گل آرا جهانیان

و تو گفتی اگر هفته توی گلو گیر کند زندگی لعنتی می شود

گیرم که ایستگاهی نیست

جمعه ها به باران فکر می کنم

شنبه ها به باران

حتما فصل پنجمی هم هست

وچشم سومی پشت این قضایا

بلند شدم     دیدم نژاد پرستم

« وآفریقا در ادامه ی چکمه ام سرود می خواند»

می ی ی ی خوا ا ا نم ا ی ی ی وطن

هزار تن دارم ودر هر تن هزار وطن

می ی ی ی خوا ا ا... بم

 آشفتگی از سه شنبه ابری است

وگره های کور این ماجرا قاتلی بالفطره می سازد از من

اما تونگو

لعنتی نگو

شب بوی خیانت دارد....

... و همسرم پیش از آن که زنده زنده مرا دفن کند می گوید :

عزیزم دوستت دارم ومیز صبحانه بدون تو تنهاست

هی لعنتی

روی تخت جدیدت جایی برای هیچ مردی نیست

والبته...

دوستت دارم ومیز صبحانه بدون تو تنهاست

گاهی به من نگو دیوانه

از هوز بیدارم

آن جا که جا مکان باشد وما زمان

ما صاعقه

آن جا که باشد

من یا خواب گم کرده ام یامن در خواب گم کردم

یاگم...  

جنازه ام کو؟

مرز هست ودنیا نیست

مادر هست ومام وطن نیست

وتن پسرم نیست

صفحه ی دومم به روزهای سرد ژانویه باز می گردد

وفصل پنجم من شاید

حتما فصل آخر است

تاریخ شاعر همین سه شنبه ی ابری ست

                                         ومرزها  

                                        سلام صبح بخیر  ...

 


برای خواندن خوانش احسان رضوانی درباره ی این شعر کلیک  کنید    

 همیشه فکر می کردم چطور می شود صدا ها را درشعر تفکیک کرد ، وآنها رابه استقلال رساند به طوری که مخاطب هم شاهد این تقسیم بندی ها باشد ، در همین فکرها بودم که شعر گل آرا جهانیان را شنیدم وتمامی فکرها وکلنجارهایم به سرانجام رسید ، در این شعر چند صدایی ، دو صدا به شکل فوق العاده ای تفکیک شده است ، که کلیت شعر را تشکیل می دهد. شعر از واسط یک دیالوگ شروع می شود. « وتو گفتی اگر هفته توی گلو گیر کند زندگی لعنتی می شود » حالا این دیالوگ را در کروشه قرار می دهم تابیشتر مشخص شود ...

 

براي خواندن ادامه مطلب كليك كنيد
+  سه شنبه سی ام مرداد 1386    آرش قربانی  | 

خطاب به رضا براهنی
آرش قربانی

شعر دهه هفتاد در بعد اجتماعی آن چشم اندازی بود از گسست های معرفت شناسانه ی پس از انقلاب ، ظهور و تثبیت خرده بورژوازی شهری در ساختار اجتماعی ایران ، اتمیزه شدن و عصیان نسل تازه برای تغییر . مروری کوتاه بر کارنامه شعر دهه هفتاد نشان می دهد که بسیاری از مدعیان گسست از شعر نیمایی اگر چه در تئوری گسسته بودند اما در عمل چندان چنین نبودند . برای مثال رضا براهنی با آن سهم بزرگ و سترگش در شعر مدرن فارسی یکی از این مدعیان است . براهنی در «خطاب به پروانه ها» آن چه را که خود در بیانیه ی« چرا من شاعر نیمایی نیستم» ودر پروژه ی تحلیل شعر نیمایی و شاملویی آورده بود، نقض می کند .او به درستی بر شاملو خرده می گیرد که متن های خود را یکسر از فرامتن ها و فراروایت ها انباشته است و با مسلم و قطعی پنداشتن فراروایت های امونیستی چون " عقل "و " آزادی " آنها را ترجیع بند شعرهای خود کرده است . بر این اساس می توان به براهنی حق داد که زیبایی شناسی شاملویی همچنان به زیبایی شناسی کهن تعلق دارد .اما در آن سو تر فراروایت های اجتماعی در خطاب به پروانه ها هم تقریبا جای خود را به فراروایت های فردی میدهند و کارکردهای غیر متنی( مثل نوعی تغزل موسیقیایی و زیرساخت ذهنیتی کلاسیک ) ضعفها و نارسایی کارکردهای نارس متنی راپر می کند . چند صفحه جلوتر براهنی به درستی می گوید که این انگاره های امونیستی و روشنگرانه ی نیما بود که ضعف ها وتشتت های متنی او را پوشانده است ، و این شاید بیش از هر چیز در مورد خود او صادق بود، چرا که این تنها رهیافت های تئوریک براهنی بودند که " معناگریزی " و به بیان دقیقتر " معنا ستیزی " و طفره رفتن این اشعار از معنا را برای مخاطب خود توجیه می کردند. بدون اینکه معنا ستیزی های وی کارکردهای متنی تازه ای را به وجود آورد . به این جهت براهنی به آنسوی پل نرسیده بود :



از کوچه ام فرشته می گذرد باز

در جام ارغوان قدیمی انگار آدم آیینه می گذرد باز

خطاب به پروانه ها - رضا براهنی



آن سوی قطار ایستاده بودی

با چشم هایی در آنسوی کهکشان

با دستهایی ضربدر شده بر سینه

خطاب به پروانه ها - رضا براهنی



شاید نقدی که براهنی خود بر شعر شاملو وارد می­داند و مثلا می­گوید شاملو در چنین قطعه ­ای: «هنگام آنست که دندانهای تو را / در بوسه ای طولانی / چون شیری گرم / بنوشم» فقط یک عمل توصیف را انجام داده و یا در قطعه ­ی دیگری: «ما بی چرا زندگانیم / آنها به چرا مرگ خود آگاهانند» منطق زبان دست نخورده و تنها « کلمات به هم نزدیک شده اند تا ساختار دستوری را به هم بزنند » بر بیشتر اشعارخود خطاب به پروانه ها هم وارد باشد. در بسیاری از گزاره ­های این مجموعه دقیقا چنین اتفاقی افتاده است و هنوز شاعر در رابطه ­ی کلاسیک تغزلی / توصیفی با جهان قرار دارد. این اتفاق برای هر کسی که سکه ای دارد اتفاق می افتد . روی دیگر این سکه تقریبا باید رو می شد و شد : سهم بزرگ براهنی در تئوری و سهم ناچیزش در خود شعر .مدعیان گسست از شعر نیمایی با بر چسب های گوناگونی که قبل از آثارشان به آنها زدند (موج نو، سپید، حجم،حرکت، متفاوط و غیره) از همان ابتدا شعرشان را از ورود به موقعیت های گوناگون منع کردند .اگر چه رضا براهنی با استفاده از نوعی وزن بهم ریخته در خطاب به پروانه ها قصد جدا شدن از این ممنوعیتهای خود ساخته را داشت با این همه سویه های کلاسیک شعرش از تولید زبانیت زبانی که خود از آن سخن می گفت به جز چند تجربه ی خاص ناتوان بود. براهنی با مانیفست شعرغیر نیمایی تاریخ انقضای خطاب به پروانه ها را پیشاپیش رقم زده بود:



وقتی که برگهای علامت را بر روی خاکهای دیوار غربال می کردم گفتی بیا مرا ببوس / خطاب به پروانه ها



عطری که گیج می کند آدم را

عطری که وول می خورد از خواب ، خوابهای هراسانی در مغز ما

بوی تو را به جهان هدیه می دهد /
خطاب به پروانه ها



دف را بزن ! بزن ! که دفیدن به زیر ماه در این نیمه شب ، شب زرتشت شرقهای کهن در میان ما

فریاد فاتحانه ی ارواح هایهای و هلهله در تندری ست که می آید /
خطاب به پروانه ها



براستی چه چیزی در این اشعار واقعا نیمایی نبود جز ساخت موسیقیایی اشعار ؟ " خطاب به پروانه ها " متعلق به ادبیاتی سنتزیک است که از اعوجاج های موسیقیایی سود می برد اما چالش های بنیادی مدرن را در برابر مخاطب خود به نمایش نمی گذارد . شعرهای این مجموعه تقدیر های کوتاهی دارند ، چندان تاویل پذیر نیستند و در آخر این که نمی توان فاصله گذاری ضروری مدرنیستی را چندان در آنها یافت ...

+  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386    آرش قربانی  |