عکس های گم شده
آرش قربانی
اين خانه
به همراه يک همسر
به سفرهاي دور مي رود
و خانه اي ديگر آنجاست
در عکس هاي گم شده ...
لک لک ها
چهره ي دريا را لک لکي مي کنند
و ماهيگير
بزرگترين تور
- دريا را –
با خود نمي برد
در يک قدمي دوربين هاي مدار بسته
در يک قدمي دوربين هاي مخفي
فرود می آيد
پروانه ی کوچک ...
نقاشي هاي خيلي انتزاعي
مردهاي خيلي صميمي
و همسران رئيس جمهور
چند لحظه صبر کنيد
همسران خيلي انتزاعي
و نقاشي هاي مردهاي خيلي رئيس جمهور
حالا مي توانيد لبخند بزنيد
درون اين عکس يادگاري ...
راست مي گفت :
چه تشابه زيادي دارد با گل گل
عکاس به فکر فرو مي رود
آيا پروانه به فکر فرو رفته است ؟
اين يک آگهي نيست :
اين خانه
به همراه يک همسر
و اثاثه هاي قديمي
به فروش مي رسد
اين حراجي گريه هاي شما را مي خرد
و به قيمتي گزاف مي فروشد
براي مشهور شدن
به کتاب هاي آشپزي رجوع کنيد
و براي گم شدن
به نقشه هاي دقيق
آسان به دست نمي آيد
از ميان هزاران جنگ خونين گذشته است
تا به چهره ي شما برسد
لبخند
اطلاعيه ي شاعران کلاسيک :
به يک افلاطون نيازمنديم
سريع و فوري
قاضي به پرونده هاي قديمي نگاه مي کند
پرونده ي رسوايي هاي رئيس جهمور
پرونده ي گل هاي مصنوعي گلفروش
پرونده ي قصه هاي طولاني آرايشگر
و يک پرونده ي خالي ...
يک کر و لال
به ايست هاي پليس توجه نمي کند
و ضرورتا کشته مي شود ...
براي خوشبختي دو صندلي کافيست :
يک صندلي براي کشيش
و يکي براي خودتان ...
اگر بگويم اين چشم هاي مصنوعي
اين خنده هاي الکترونيکي
شبيه خودم است
اشتباه نکرده ام...
در موزه ي هنرهاي معاصر
همه شبيه تو اند
جز تو که شبيه همه اي
در سينما
تو شبيه همه اي
جز همه که شبيه تو نيست
در سردخانه
همه شبيه همهمه است ...
دليل اين که به دنيا آمدم
يک دعوتنامه ي کاغذي بود :
آقاي قرباني
براي اين که از مضمون اين دعوتنامه سر در آوريد
فورا به اين جا بياييد ...
به دلايي که مشخص نيست مثلا
لک لک ها هنوز همان خانه را مي سازند
به همان خانه باز مي گردند
حتي اگر خانه اي در کار نباشد
همه چيز در آن عکس :
پيراهني آويزان در گذشته
رودخانه اي در سکون
و سکون در حرکت ...
براي فردا صبح
بمب ساعتي را دوباره کوک مي کنم
شايد منفجر شود ...
مثل هميشه سر جايش است
مجسمه ي مرد سيماني
خيلي دورتر از مجسمه ي زن سيماني
در دو سه ميدان آنسوتر
به درختچه هاي مصنوعي آب ندهيد
مبادا شکوفه دهند
زيبا تر از درخت هاي واقعي...
دور و دراز
همه گذشته را پشت سر مي گذارد
و از راه مي رسد اکنون
دور و دراز
مثل گردن کشيده ي لک لک ها
و در فنجان قهوه ام
متوقف مي شود ...
چهره اي ناشناس
در همه ي عکس هاي يک نفره ام
لبخند مي زند ...
طعم اين شراب
به خاطر تاکستان هاي تو ست
يا تاکستان هاي تو
به خاطر طعم اين شراب ؟
براي خانه ي کهنه مستاجري پيدا نمي شود
همه در همهمه
به رفتن فکر مي کنند و نيامدن ...
براي خوشبختي کافيست :
يک صندلي الکتريکي براي کشيش
و يک کاناپه براي خودتان ...
از همه ي گل ها يکي را انتخاب کرده ام
آن گل که شبيه نام توست ...
قطار به آرامي رد شد
از کنار شهري که تو را
سالها پيش جا گذشت ...