قاب و قاب بندی : كانت و دریدا
ريچارد ليتلفيد
برگردان : آرش قربانی
حال دريدا اظهار مي كند كه مستثني سازي قاب از ارزشيابي هاي مربوط به زيبايي محض توسط كانت نوعي فريب است ، چرا كه كانت مي كوشد تا چارچوبي منطقي را معرفي كند كه به وي امكان دهد تا اثر را از نااثر متمايز سازد. براي نيل به اين منظور كانت مقولاتي را از « نقد عقل محض » وام مي گيرد ، در حالي كه اين مقولات به اين بحث نامربوط هستند – به اين دليل نامربوط هستند كه بر طبق نظر كانت ، علم زيباشناسي به محسوسات تعلق مي گيرد و نه به معقولات . دريدا مي خواهد نشان دهد كه قاب مي تواند نه تنها به عنوان يك تزئين محض ، بلكه به مثابه چيزي درك شود كه اثر هنري را از طريق عملي كه فرم زيبا خوانده شده را از يك زمينه و قلمروي عمومي جدا مي كند ، ممكن مي سازد . براي دريدا ، قاب اشاره و دلالتي است بر فقداني در درون خود اثر . اين فقدان ضرورت قاب بندي را همچنانكه كانت مي خواهد تزئيني و مشروط نمي كند . دريدا در اين جا متقابل هاي تاريخي برنهاده شده توسط كانت ، يعني اثر / نا اثر ، را وارونه مي كند . با اين وجود وي اين كار را نه از طريق بنيان نهادن يك تقابل جديد اثر / نا اثر ، بلكه با تفسير دوتايي هاي نهفته در آن تقابل به مثابه يك ناسازه انجام مي دهد.
چهار مورد از كاركردهاي ناسازه وار قاب چنين است . نخست ، قاب اثر را از زمينه اش جدا مي كند . براي انجام اين كار ، قاب يك ابژه را مورد تقديس قرار مي دهد ، در نتيجه ابژه در ذهن ما به عنوان فرم زيبا يا " هنر" جلوه مي كند . قاب به ما ابژه اي را مي دهد كه مي تواند محتواي دروني داشته باشد . دوم اين كه همزمان با هر تحليلي از زيبايي محض ، قاب نبايد به عنوان بخشي از اثر هنري ملاحظه شود ، اگر چه به شكل فيزيكي به آن چسبيده باشد . از اين رو قاب اثر هنري را از قاب خودش جدا مي كند . به طور خلاصه : در نسبت با اثر ، قاب در زمينه ي عمومي ( براي مثال ديوار يك موزه ) ناپيدا ست . در نسبت با زمينه ي عمومي ، قاب در اثر هنري غايب است . در نتيجه قاب به طور كامل نه به اثر و نه به زمينه ي خارجي تعلق ندارد ؛ قاب هيچ مكاني متعلق به خود ندارد . يگانه نتيجه اي كه قاب بندي دارد اين است كه با خود قاب گيج و مخلوط نمي شود . دريدا مي گويد " اين قاب بندي است " ، " اما قاب وجود ندارد " .
كاركرد سوم و چهارم نتيجه اي فرعي براي اين هستي شناسي مبهم است . سومين كاركرد قاب اين است : قاب مي خواهد به عنوان چيزي مشروط و موكول ، همچون تزئين محض ، به نظر برسد . كاركرد چهارم : قاب ضمنا بايستي امري ضروري دانسته شود تا بتواند براي ايجاد اثر هنري نقش ايفا كند . قاب ، اثر را به وسيله ي حد گذاري آن تعريف مي كند . اين يك ناسازه ي جدي است : قاب نه مشروط است نه ضروري ، اما همزمان هم مشروط است و هم ضروري . به شكل منطقي ناممكن است كه مشخص كنيم دركجا مرزهاي قاب متوقف و اثر آغاز مي شود ، يا كجا مرزهاي اثر به پايان مي رسد و قاب شروع مي شود .
زيبايی شناسی كانت
خالكوبی ، معماری ، و انحراف جنسيت
تام لدی
برگردان : آرش قربانی

كانت در بحث اش درباره ي زيبايي تبعي در « نقد قوه ي حکم » ، مي نويسد : " مي توان بسياري چيزها را به يک عمارت افزود که بي واسطه در شهود مطبوع باشند فقط به شرطي که آن عمارت يک کليسا نباشد . مي توان چهره اي را با انواع خطوط مارپيچ و علامتهاي سبک اما منظم نظير علايمي که اهالي زلاند نو در خالکوبي هايشان به کار مي برند ، تزيين کرد ، به شرط آنکه آن چهره چهره ي يک انسان نباشد؛ و باز اين انسان مي توانست خصوصيات بسيار ظريف تر و قرص صورت مطبوع تر و ملايم تري داشته باشد به شرط آن که نمي بايست مردي يا جنگجويي را تصوير کند[1] . "
نكته ي مهم در نقل قول مزبور اين است كه اعيان متعلق زيبايي تبعي محض (objects of merely adherent beauty ) با توجه به غايت شان داوري مي شوند ، و لذا شايسته نيست به آنها عناصر زيبايي محض ، كه عناصر قابل درك در شهود مستقيم اند، اضافه شود . با اين همه بي درنگ روشن نمي شود چرا بايد چنين كرد . چرا نبايد بازنمايي گل ها ، پرندگان و سخت پوستان را در معماري كليسا داشته باشيم ؟ چرا (معماري كليسا ) نبايد شامل اسليمي ها و نقوش ال گره كو باشد ؟ قطعا همه ي اين كارها پيشتر انجام شده بود و نتيجه ي خوبي داشت . اما به نظر مي رسد كانت تنها به پيش داوري هاي پرهيزكارانه اش مجال پيش آمدن مي دهد .
كانت تلقي مشابهي نيز از خالكوبي هاي قبايل مائوري زلاند نو دارد . او هنر مائوري ها را در تزئين بدن انسان با نقوشي كه به طعنه آنها را در جايي ديگر به مثابه نمونه هايي از زيبايي محض قلمداد مي كند ، مورد سنجش نقادانه قرار مي دهد . كانت به نظر بر اين گمان است كه از آنجا كه زيبايي انسان ، زيبايي تبعي است ، ما نبايستي آن را با زيبايي هاي آزاد كه در طبيعت مي يابيم تركيب كنيم ؟ اما چرا ؟
در دوران معاصر چنين حرفهايي خنده آور است. در روزگار ما بسياري از دانشجويان خالكوبي مي كنند و از بحث درباره ي مسائل مرتبط با خالكوبي گري استقبال مي نمايند. چنين بحثي فرصتي ست براي سر حال شدن يك كلاس درس . حتي مي توان يك كليپ از فيلم " وقتي جنگجويان بودند " را به نمايش در آورد . خالكوبي نقش با اهميتي در اين فيلم كه درباره ي قبايل مائوري معاصر است بازي مي كند . استاد كلاس مي تواند بپرسد آيا والديني كه خالكوبي را ناپسند مي دانند ممكن است خرده اي بر حق باشند . شايد زيبايي بدن انسان حقيقتا غير تزئيني است . اما اگر چنين چيزي صادق بود ، مثل اين است كه قبول كنيم زيبايي ( بدن انسان ) بدون هيچ نوع تزئيني مثل لباس و آرايش هم بايد ارزشمند باشد . استاد حتي مي تواند درباره ي مفهوم يوناني امر عريان در اين جا صحبت نمايد . قضيه ي ديگر ممكن است اين باشد كه تغييرهاي غير طبيعي به هنگام رنگ آميزي پوست ، به بدن تزئين نشده آسيب مي رساند ، اگر چه اين مدعا مشكلاتي براي سالن هاي برنزه كردن پوست به وجود مي آورد . حال زمان مناسبي مي تواند باشد براي بحث درباره اينكه آيا خالكوبي كردن يك شكل از هنر است يا خير ، و آيا اين هنر با تعاريف حاضر از هنر تطابق دارد و يا نه .
مرحله ي ديگر بحث مي تواند بر روي معماري متمركز شود . حمله به دكوراسيون ( تزئين ) در نظريه ي معماري براي همگان شناخته شده است . براي مثال آدولف لوس معتقد بود كه دكوراسيون جنايت است . اين تصور يكي از مفروضات بنيادين معماري مدرنيستي بود . روشن است كه لوس در خط فكري كانت قرار دارد . در مقابل ، معماري پسامدرن به مسير ديگري رفت . كانت بر اين گمان بود كه استفاده از عناصر تزئيني متعلق به فرهنگ هاي مختلف در معماري مثل افزودن مصالح به ساختمان است تا خواهش كند به شهود مستقيم در آيد . راجر اسكروتن در مقابل عقيده دارد كه هنر معماري ماهيتا يك هنر دكوراتيو ( تزئيني ) است . به اين خاطر به نظر نمي رسد وي مشكلي با عناصر تزئيني در هنر معماري داشته باشد . بسط و تحليل نظريه هاي معماري اسكراتون مي تواند در گرو تشريح اين بحث باشد ( اسكراتون 1979 ) .
تاملي بر نقل قول كانت ممكن است همچنين با بحث تزئين (ornamentation ) در قطعه 14 كه توسط دريدا شهرت يافت ارتباط پيدا كند . بر خلاف قطعه 16 ، كانت در اين قطعه تزئين را به عنوان ملحقاتي بر سليقه ي ذوقي ما توصيف مي كند . تزئين در اين جا اين كار را با فرم خود انجام مي دهد . در اين قطعه هيچ سخني از معماري به ميان نمي آيد حتي زماني كه كانت صراحتا از رديف ستون هاي اطراف عمارت هاي بزرگ و باشكوه نام مي برد . تزئين در اين جا به شكل معناداري از زيور آويزي و زرق و برق(finery ) متمايز مي شود . تزئين در دومي كوششي براي مورد تاييد قرار گرفتن ما به وسيله ي اغواگري صرف (mere charm ) است . و به اين خاطر زيور آويزي ، و نه تزئين ، زيبايي حقيقي را از بين مي برد . شخص بايد فكر كند كه اين مسئله به همين اندازه براي خالكوبي هم صادق است !
كانت شايد خالكوبي ها را به اين خاطر رد مي كند كه اين خالكوبي ها اجازه مي دهند محسوسات اغواگر (charm of sense ) با اندام انسان رابطه برقرار كند . در قطعه 17 ، كانت از اندام انسان همچون يك الگوي مثالي زيبايي ياد مي كند . آيا خالكوبي كردن به نوعي در اين الگوي مثالي مداخله مي كند ؟ مع الوصف به خاطر آوريد كه براي كانت ، خالكوبي ها در همان مقولاتي قرار مي گيرند كه اعيان متعلق زيبايي محض قرار دارند ، و لذا آنها صرفا جوهرهاي محسوسات اغواگر نيستند ، مگر زماني كه اين خالكوبي ها رنگهاي روشن را نمايان تر مي كنند . برخي از خالكوبي ها نقوش ريزي دارند و از قرار به خوبي با الزامات كانت براي زيبايي مطابقت دارند. مضافا خيلي از اين خالكوبي ها مي توانند تخيل و فهم را در بازي آزاد و موزون قرار دهند . بنابر اين ، كانت بايد فكر كرده باشد كه خالكوبي به طريقي بيان امر اخلاقي اي را كه صفت مميزه ي مثال امرزيبا است ، و وي آن را با بدن انسان و بازنمايي آن مرتبط مي داند ، مختل مي كند . با اين وجود وي هرگز نمي گويد چگونه .
سطر آخر در قطعه نقل شده شايد جذاب ترين بخش آن از نقطه نظر ديدگاه معاصر است . در اين سطر مي توان مشاهده كرد كه كانت دوباره برشي به مبحث قبلي درباره ي زلاند نويي ها مي زند . در انتهاي سطر آمده است مائوري ها خالكوبي ها را اصولا براي اين مورد استفاده قرار مي دادند تا جنگاورتر به نظر برسند . با اين وجود محل ترديد است كه افزودن تزئين فريبنده ي صوري به چهره به تنهايي از غائيت صورت ِ پس محتواي " جنگاوري " آنگاه كه تزئين براي بالابردن آن حس به چهره افزوده مي شود ، كم مي كند .
سطر نقل شده همچنين با مباحث هويت جنسيتي مرتبط است . كانت مي گويد كه مردان ، علي الخصوص مردان جنگجو ، نبايد به گونه اي وانمود كنند كه داراي صفات زنانه اي همچون ظرافت طبع و چهره ي ملايم به نظر برسند ، اگر چه كه اين امر آنها را زيباتر كند . مقصود كانت به نظر اين مي تواند باشد كه خصلت هاي زنانه براي يك چهره ي مردانه ( يا يك تصوير از چهره ي مردانه ) همان طوري است كه خالكوبي براي آن چهره مردانه .
با اين وجود ، مثال خصلت هاي زنانه به گونه اي متفاوت از مثال خالكوبي گري عمل مي كند . اولي ممكن است در امر وانمود به جنگاوري اخلال كند ، در حالي كه دومي آن را افزايش مي دهد . اولي مي خواهد ساختار بنياني چهره را تغيير دهد ( هر كسي مي تواند اين كار را با طريق چهره نگاري رايانه اي تشريح كند ) ، در حاليكه دومي ممكن است تنها ساختار باطني ، براي مثال ترسناكي يك قيافه ي خشمگين را افزايش دهد .
حال اقتضاي كلاس درس ممكن است اين باشد كه درباره ي مسائل مرتبط با هويت جنسي تامل كنيم . براي مثال تصور كنيد چگونه استفاده از خالكوبي چهره ممكن است ظرافت و ساختار ملايم چهره اي را كه كانت از آن ياد مي كند دگرگون كند. يا مي توان دراين باره انديشيد كه چگونه مصلحان مرد ممكن است با صفات زنانه تصور شوند ، براي مثال همچون عيسي در نقاشي هاي كاراواجيو .
پيشتر در قطعه 14 كانت تاكيد كرده بود كه غايات نيك و كمالات نيك نه تنها براي انسان به طور عام بلكه براي مردها ، زن ها و كودكان وجود دارد . در نتيجه براي كانت ، خصلت هاي زنانه صرفا مي تواند در يك چهره زنانه نيكو باشد . معذالك ، با مركزيت بخشيدن به چهره ي مردانه ، كانت به طور ضمني خصلت هاي زنانه را قويا با زيبايي هاي محض در طبيعت هم خانواده دانسته است. مسئله اي كه مي تواند موضوع مناسبي براي تامل وبحث باشد .
و آخر سر اين كه ، اين قطعه نقل شده مي تواند راهي مفيد براي آشنايي با نظريه هاي زيبايي شناسي ريچارد شوسترمن كه در كتاب اخيرش " فلسفه ي عملي " مطرح شده است ، باشد . وي مي گويد " ضروري ست فلسفه توجه نقادانه ي بيشتري به خرج دهد در مورد انواع هنرهاي بدني كه جستجو براي دانش في نفسه و آفرينش في نفسه از طريق آنها ميسر است " . اغلب دانشجويان علاقمند به خالكوبي چنين مي انديشند كه اين هنرها به شكل با اهميتي با جستجوي آنها براي دانش في نفسه و آفرينش في نفسه گره خورده است .
يك بار ديگر دانشجويان با مباحثي كه در اين قطعه به وجود آمد به وجد مي آيند ، استاد ممكن است بخواهد بحث را به پرسشي سنتي بكشاند كه آيا كانت همواره مي تواند از دو نوع زيبايي سخن بگويد ، و چرا وي به هيچ وجه ضرورتي براي معرفي تصورش از زيبايي تبعي نمي يابد .
پانوشت :
۱- اين قطعه ، را مستقيما از ترجمه دکتر عبدالکريم رشيديان بر « نقد قوه ي حکم » ، انتشارات ني ، استخراج کردم .
منابع :
Berger, John (1977) Ways of Seeing. London: Penguin.
Guyer, Paul (1977) Kant and the Claims of Taste. Cambridge: Cambridge University Press.
Kant, Immanuel (1987) Critique of Judgement. Trans. Werner S. Pluhar. Indianapolis: Hackett.
Scruton, Roger (1979) THe Aesthetics of Architecture. Princeton: Princeton University Press.
Shusterman, Richard (1977) Practicing Philosophy: Pragmatism and the Philosophical Life. New York: Routledge
ادبيات و ليتراليسم
ادوارد سعيد
برگردان : آرش قرباني

يكي از كهن ترين بحث ها و منازعات در تاريخ فرهنگ اين است : ادبيات واقعا به چه معناست ؟ در بسياري از سنت ها ( و به ويژه در اديان توحيدي ) ادبيات ، و به طور اخص شاعران و هنرمندان ، با بدگماني و سوظن نگريسته مي شوند چرا كه آنها با امري سر و كار دارند كه خود را به عنوان تصاوير واقعيت نمايش مي دهد اما به نظر نمي رسد مقيد به ملاحظات عادي حقيقت يا رفتار اخلاقي باشد . در « جمهوري » ، كه تلاش افلاتون براي تاسيس يك آرمانشهر است ،بالاخص شاعران به واسطه خطرشان براي خير و صلاح عمومي مورد غضب واقع مي شوند . شاعران با وحي هدايت مي شوند ، آنچه با صداي موزون مي خوانند يا منتشر مي كنند جذبه ي ترسناكي براي مخاطبشان دارد اما ، افلاتون اضافه مي كند كه آنها نمي توانند چيزي را كه همواره براي نمايش حقيقت و نيكي ضروري ست حس كنند . اصلي ترين دغدغه ي آنها زيبايي فرم و بيان است ، كه از آنجا كه اين زيبايي اساسا دغدغه اي براي صفات نيك و رفتار اخلاقي ندارد ، افلاطون بي درنگ آن را شر مي پندارد . جايي براي شاعران در يك جمهوري كه مهمترين هدفش تربيت و پاسداري از يك قانون پايدار ، حقيقت عام و شهروندان اخلاقگراست وجود ندارد .
تمامي ادبيات و نقد كلاسيك از آن پس با آنچه هوراس ، شاعر رومي ، تواما امر زيبا و خير مي شناسد هدايت مي شود ، چيزي كه سخن شاعرانه لاتين به عنوان يك فرمول آن را براي قرن ها حفظ مي كند . اين البته تنها بخشي از اداي دين به افلاتون بود ، اعتقاد به اين كه ادبيات بايستي همانقدر اخلاقا مفيد باشد كه زيبا ، به وسيله ي دسته اي از شاعران و همينطور آموزگاران قوي تر و راسخ تر مي شود كه رسالتشان را همواره علاوه بر تازگي و لذت ، آموزش اخلاق مي دانستند . طبق نظر شاعر و درباري بزرگ دوران رنسانس انگليس ، سر فيليپ سيدني ، شاعر يك پيامبر بود ، كسي كه قدرت بزرگ سخن گفتن و الهام به او بينشي خاص براي درك آنچه خوب ، اخلاقي و پرهيزكارانه است مي دهد . تا ميانه ي قرن هجدهم اين تصور كلي از شعر و اخلاق به طور گسترده اي غالب است ، ولو اين كه چندين هنرمند بزرگ به شكل خطرناكي به واژگون ساختن پيام اخلاقي ادبيات نزديك شدند ، اگر چه رويهمرفته ناموفق بوند .
در اين جا مورد فرانسيس رابله ، نويسنده ي برجسته ي قرن 16 فرانسه ، وجود دارد كه سري بزرگي از كتابهايش درباره ي گارگانتوا و پانتاگرول مخاطرات آشوبگرانه ي يك جفت آدم غول پيكر را با اشتياقي بي حد و حصر روايت مي كند . سبك كتاب همچنانكه موضوعش ، بي بند و بار ، عجيب و غريب و سخت است و علي رغم اعتقاد آشكار رابله به مسيحيت ، اين بي بند و باري آن را به اثري مسئله دار براي خوانندگان آينده اش مبدل ساخت .
اخيرا يك منتقد مشهور آمريكايي روي اين مسئله فكر كرد كه چرا براي او به عنوان يك معتقد به حقوق زنان مشكل است تا حملات به شدت مفصل رابله به زنان را بخواند ، اگر چه وي نتيجه گرفت كه در مقام ادبيات چنين حمله اي مي بايست مجاز باشد . ديگر روشي براي سانسور و حذف آن كتاب به عنوان يك توهين به زنان يا به خوانندگان جواني كه ممكن است ايده هاي نادرستي از آن بگيرند وجود ندارد .
در پايان قرن هجدهم يك اصل اعتراف و ذهن گرايي به حوزه ي زيباشناسي وارد شد ، اصلي كه توجيه شد كه نه از خود طبيعت بلكه از اثرات طبيعت بر تخيل ناشي مي شود . از روسو تا وردزوث ، شلي ، كالريج ، نواليس ، هوگو ، شاتوبريان ، و بسياري ديگر نقش ادبيات محملي براي بيان كردن امر غير قابل بيان پيشين از حريم قلب و ذهن فرد بود تا يك مخاطب مهيا و تشويق شود تا در سبكي جديد كه مي داند واقعا هيچ محدوديتي ندارد برانگيخته و جذب شود . شخصيت ورتر گوته نهايتي معنوي براي آن احساس نيرومندي كه ممكن بود رخ دهد را نمايندگي مي كرد ، عاري از هر التزامي براي بيان جهان ابژكتيو يا هر التزامي به اخلاقيات يا پرهيزكاري . مردم جوان در تمام اروپا درباره ي ورتر خواندند ، از آنچه او رنج برد رنج بردند ، و در مواردي خودكشي كردند در راهي كه او جان سپرد .
آنچه شايان اهميت بود اصالت بيان و وفاداري به آفريننده ي اثر بود و نه وفاداري به فضايل طبقه ي متوسط يا وجدان عمومي . و براي حداقل 300 سال اين امر به طور كلي نه تنها در ادبيات ، بلكه همچنين در موسيقي و هنرهاي تجسمي پابرجا بود . هيچ يك از تحسين كنندگان بتهوون ، يا پيكاسو ، جويس يا ازرا پاوند نمي توانستند ادعا كنند تا كه از اثر هنري آنها لذت نمي برند و همزمان از اين كه اين اثر هر نوع قاعده ي اخلاقي يا بيان واقع گرايانه را زير پا مي گذارد شكايت نداشته باشند . چنين تصور شد كه هنر متفاوت از زندگي است . هنر به واژگون ساختن واقعيت روزمره منتهي شد . هنر براي نامتناهي بودن خلق شد و نه براي متعارف بودن .
همه ي اين بحث ها چكيده ايست از مسائل بسيار پيچيده ي مربوط به شيوه اي كه ادبيات يا در واقع هر متن نوشتاري بدان طريق مورد تاويل قرار مي گيرد . از اين جهت مهم است كه پافشاري كنيم كه همه ي متن هاي نوشتاري خودشان تاويل هايي هستند ، همچنانكه همه ي خوانش ها از متن ها نيز يك تاويل است . زبان واقعيت نيست . واژه ها قابل معاوضه با ابژه ها ( اعيان ) نيستند . علم زبان شناسي اين مسئله را به ما مي آموزد ، و از اين رو ما بايستي درك كنيم كه هر ابژه ي نوشتاري نيازمند تاويل است ، يعني رمزگشايي از معناي يك اثر ضرورتي است براي روشن ساختن نيت نويسنده . اما اگرچه در اين باره مي توان توافقي يافت اما اجماع مطلقي وجود ندارد كه هر تاويلي بستگي به مهارت ، شرايط و چشم انداز تاويلگر دارد .
مشكل زماني آغاز مي شود كه يك تاويل كننده به صورت يك طرفه ادعا مي كند كه براي مثال يك داستان يك معناي خاص و يگانه دارد ، يا زماني كه يك خواننده بگويد كه داستان ها بايستي معناي x يا y را بدهند و نه a ، b يا c را . بسياري از مباحث فرهنگي عمده ي ساليان اخير درباره ي چنين مسائلي است ، از اين رو من نمي توانم در اين جا ادعا كنم كه همه ي اين مسائل را مورد بررسي قرار مي دهم يا هر پرسشي را پاسخ خواهم داد . تمام آن چه من مي خواهم روشن سازم اين است كه خود تاويل ، به خاطر فرهنگ و همزيستي نجيبانه براي اهالي آن ، يك امر چند پهلو و بي پايان است و بايد باشد كه هرگز نتواند متوقف شود .
اين حقيقت به هنگام تاويل متون مقدس روشن تر مي شود . اگر تنها يك خوانش ساده وجود داشت اين همه مكتب ، ارتدوكس گرايي ، جريان ها و فرقه ها وجود نمي داشت : تمامي آنها محو مي شدند و همه تاويل يكساني خواهند داشت ، و همين پايان آن خواهد بود . بخشي از آنچه اكنون در دنياي مسلمانان ، يهوديان و مسيحيان در جريان است به روشني جنگ بر سر تاويل ها و معناي الفاظ ، يعني معناي لفظ به لفظ يك متن مقدس است، كه براي بنيادگرايان آزاردهنده است كه هرگز نمي تواند محدود به يك معناي واحد باشد . امروزه منشاء مجادله ي عمده در اسرائيل بحث بر سر تاويل است ، و اين مسئله شكافي است كه جامعه را جدا مي كند از يهوديان ارتدوكسي كه مي خواهند اراده شان را بر اكثريت بزرگ سكولار تحميل كنند با اين استدلال كه تنها يك خوانش از متن مقدس وجود دارد و آن نيز تنها در اختيار آنها است : سايرين ( ليبرال ها ، محافظه كارها و بقيه ) واقعا يهودي نيستند چرا كه اين عقيده را باور ندارند . چنين منازعه اي در ايالات متحده و همچنين در دنياي اسلام نيز در جريان است .
وقتي تاويل به متون ادبي ( داستان ، شعر و نمايشنامه ) كشيده مي شود و نحوه اي كه به آنها در مكاتب و دانشگاه ها انديشه مي شود بي درنگ پرسش كلي از اين كه چه چيزي براي جوان " مناسب " است به وجود مي آيد . به بيان ساده و روشن ، جايي براي معناي تحت اللفظي در تاويل ِ ادبيات وجود ندارد. در غير اينصورت تنها جزم انديشي وجود مي داشت . به ياد مي آورم كه زماني كه من براي نخستين بار در سال 1972 به لهستان رفتم به همكار دانشگاهي ام گفتم كه خيلي دشوار است تا درباره ي كارل ماركس به شكلي نقادانه مطالعه كنم يا چيزي بنويسم . دولت هر انحرافي از خط فكر صريح كمونيستي را با توقيف مواجه مي كرد . از اين رو تنها يك خوانش از ماركس مجاز بود ، و تنها فلسفه ي ماركس در خور آموزش در كلاس هاي فلسفه دانسته مي شد . افلاتون ، ارسطو ، اسپينوزا ، كانت ، ويتگنشتاين ، هايدگر و برتراند راسل درجه دو تلقي مي شدند و به هيچ وجه تحمل نمي شدند .
با اين وجود هيچ جامعه ي متمدني را نمي توان يافت كه حيات ذهني در آن به شكلي جزم انديشانه توسط قانوني كه متون ممنوع و غير قابل خواندن را مشخص مي كند قابل كنترل باشد. اين مسئله به ويژه در مورد دانشگاهها صادق است ، جايي كه صراحتا نقش ( و قانون ) تربيت آكادميك ، آموزش دادن ذهن جوان به گونه ايست كه ظرفيت تحقيق ، نقادي و پرسش گري از چيزي كه به عنوان يك جرم بايستي خاموش ، طرد يا قدغن شود را پيدا كند . نمي توان گفت نظام آكادميك در آموزش افراد جوان در هنر تاويل ، خوانش دقيق و حوزه ي نقادي قصور مي كند . اما گفتن اين كه كتاب ها ، ايده ها و نويسندگان خاصي نبايد تدريس شوند به خاطر آنكه تعاريف قراردادي از امر درست و مناسب را زير پا مي گذارند ، نقض ايده ي كلي دانشگاه است ، هچنانكه جان هنري نيومن ، طاها حسين و يك گروه ديگر از متفكران يادآور شده اند . چرا كه اگر يك مدرس يا مقام ارشد امر درست و مناسب را تعيين كند ، چيزي كه نبايد خوانده شود را تجويز نمايد ، كتابهايي را در كلاس درس يا كتابخانه قدغن و ممنوع كند ، اين پرسش مطرح مي شود كه چه كسي مي خواهد افراد را كنترل كند ، چه كسي چنين قدرتي دارد ، چه كسي مقرر مي كند كه چه كسي مناسب ترين شخص براي تصميم گيري در اين باره است كه جوان چه چيزي را بايد يخواند و يا نخواند ؟ چنين پرسش هايي ما را به يك سير قهقرايي بي نهايت مي كشد چرا كه اين پرسش ها به هيچ وجه پاسخي نمي يابند .
علاوه بر اين زماني كه به طور اخص درباره ي ادبيات ، و هنر به طور كلي صحبت مي كنيم ، نبايستي فراموش كنيم كه هنر مذهب نيست ، يك داستان فلسفه نيست ، شعر الگويي براي رفتار نيك ( يا آنچه بايد شر تلقي شود ) در بر ندارد . همچنين هنر بازنمايي يا ، آنطور كه ارسطو گفت ، تقليد واقعيت ، و نه خود واقعيت ، نيست و طريقي كه واقعيت در ادبيات ، موسيقي و نقاشي حاصل مي شود موضوع قرن ها بحث ، منازعه ، جدل، بررسي پژوهشگرانه و فلسفي است . اين مسئله نه فقط براي سنت اروپايي بلكه همچنين براي سنت هندي ها ، چيني ها و ژاپني ها و ديگران مطرح است . نقل از يك داستان كه فلان چيزغير اخلاقي است به منزله ي اين تصور است كه داستان ها بايد اخلاقي باشند ، كه حرفي مطلقا پوچ است ، از اين رو تنها اخلاقيات يا رفتار نيك اين است كه ادبيات در حقيقت به طور سر راست درباره ي خوب يا بد نوشتن است . تلقي افسانه به مثابه ي يك موعظه ي مذهبي يا اخلاقي تا سر حد ممكن از واقعيت ادبيات به دور است و در حقيقت در نظر بسياري چنين تصوري شكل خالصي از بربريت روشنفكرانه است .
هر كسي كه ادبيات را با واقعيت اشتباه مي كند ، و نتيجتا به طور تحت الفظي با آن برخورد مي كند ، يك برداشت شديدا نادرست از چيزها دارد . به ياد بياوريد كه يكي از نخستين و بزرگترين داستان هايي كه تاكنون نوشته شده است ، دن كيشوت سروانتس ، درباره ي مردي است كه آشكارا چنين اشتباهي را انجام مي دهد و از اين رو ديوانه خطاب مي شود . اصلي ترين نقطه نظر دانشجويان دانشگاهي در رشته ي هنرهاي آزاد به طور كلي ، و ادبيات به طور اخص ، اين است كه آنها را آموزش بدهند تا نه فقط كتاب هاي اخلاقي درباره ي رفتار خير را ، بلكه كليه كتاب ها را به ويژه آنهايي كه چالش هاي اخلاقي و روشنفكرانه در خود دارند ، بخوانند . چه بر سر ادبيات خواهد آمد اگر فرمول هايي براي آن توسط يك كميته از متخصصين وضع مي شد كه چه چيزي بايد يا نبايد خوانده شود ؟ اين امر بيشتر به انگيزكسيون اسپانيايي شبيه است تا برنامه ي تحصيلي يك موسسه ي آموزشي مدرن .
من تمام اين ها را مي گويم به اين خاطر كه در ايالات متحده و دنياي عرب ما به شكل خطرناكي به وضعيتي نزديك مي شويم كه فشار سياسي ناشي از قدرت هاي مذهبي خارج دانشگاه ، شروع به دست اندازي بر آزادي بيان و مانع شدن برای آزادي هنرمندان براي نوشتن و ارائه ي چيزهايي کرده است كه از نظر آنها مهم ترين و جذاب ترين است . در سالهاي اخيريك لابي پر سر و صداي آمريكايي در تلاش است تا مدارس و دانشگاه ها را وادار سازد تا كتاب هاي " غير اخلاقي " را در مواردي كه به نظر نمي رسد مطابق اصول عقايد مذهبي يا به ميزان كافي ضد كمونيستي باشند ، مشخص سازد . در دنياي عرب و اسلام نيز فعاليت هايي چون رقص و آواز مورد تهديد است ، و كتاب ها و نويسندگان خاصي غير اخلاقي نگريسته مي شوند . تنها راه حل براي اين مسئله نه عقب نشيني بلكه طرح صريح و بي پرده ي موضوع مورد منازعه است . بگذاريم مخالفان آزادي بيشتر متوقف شوند و مسئله را براي آنها باز كنيم ،و اجازه دهيم مدافعان آزادي بر آنها غلبه كنند . اجازه دهيم همه چيز قابل انتشار باشد . اما فشار پشت پرده ، ارعاب ، تهديد و و فراتر از همه و از سوي ديگر ، تسليم شدن در برابر سانسورگران ادبيات و هنرها يك فاجعه است .
همچنانكه ما عرب ها پيش تر بهاي سنگيني براي فقدان آزادي هاي دموكراتيك پرداخته ايم . حال بايد پرسيده شود سكوت ، بزدلي و رفتار غير عقلاني چه چيز بيشتري به ما خواهد داد . هر جايي كه كتاب ها و ايده هايي توسط نخاله هاي شياد " اخلاق "ممنوع مي شوند وظيفه ي همه روشنفكران ، نويسندگان و مدرسان است تا بدون ترس و متحدانه در برابر آن بايستند . در غير اينصورت نمي توان گفت چه كتاب يا انديشه اي ممنوعه نخواهد بود ، به ويژه در موسسات آموزشي كه به شكل مسخره اي ساده است كه بگوييم ممنوعيت يك كتاب براي حمايت جوانان و تنها به منظور آموزش كتاب هاي اخلاقي كه براي آنها خوب است انجام مي شود . اين البته نهايت گزافه گويي ، سفسطه بازي و تاريك انديشي در مبادله ي كنوني انديشه هاي قابل قبول است . چنين اعمالي مخالف اخلاق و آموزش است و بايستي فورا و بي پرده براي همه آشكار شود كه نه قدرت طلبي و تاريك انديشي جايي در آموزش ندارد .