تبليغاتX
جغد مینروا
وبلاگ شخصی آرش قربانی

دال هاي خود بنياد و کافکا

آرش قرباني

گرگور سامسا ، قهرمان داستان « مسخ » کافکا ، به ناگاه در يک صبح معمولي خود را در سيماي يک حشره ي بزرگ مي بيند . او در يک صبح معمولي از خواب بيدار مي شود و متوجه مي شود که يک « ديگري » شده ، و ديگر هيات انساني ندارد . اما او هنوز همان گرگور سابق است ، چرا که همچون گذشته همان ميل را دارد و فقط ديگر زباني براي ارتباط و هياتي همچون انسان ندارد . اما پرسش اين است : اين مسخ را چه به وجود آورده است ؟ آيا سرمايه داري ؟ اما اين مسخ نتيجه ي سرمايه داري نيست . در هيچ جاي داستان نشانه اي ديده نمي شود که کافکا از روابط بيگانه کننده و شي کننده ي سرمايه داري که ارزش مصرف نيروي کار را ناديده مي گيرد حکايت کند. پس شايد گرگور به خاطر گناهانش به آن حشره عجيب بدل شده ؟ اما باز در هيچ جاي داستان اشاره اي به آن نمي شود . آن چه حتي از خود مسخ هراسناک تر است آن است که گرگور بي هيچ دليلي مسخ شده است . مسخ گرگور ، نشانه ي محضي ست که اشاره به هيچ مدلولي ندارد . سخن گفتن از اين که تبديل شدن يک انسان به يک حشره بزرگ در اين داستان را بايد به عنوان يک سمبل و نماد در نظر گرفت و تفسير کرد همانقدر اشتباه است که اگر مسخ را در اين داستان به مسخ انسانيت حوالت کنيم .و عجيب تر اما اين که در عصر مدرن « ديگري شدن » تا چه اندازه به صورت و نه محتوا بستگي دارد ، به طوري که خانواده ي گرگور ، با ديدن چهره ي او بلافاصله او را طرد مي کنند و او مجبور است به زير تخت خود بخزد ( اين مسئله يادآور فراگير شدن جراحي پلاستيک در دوران ما  است ، که بودريار به آن اشاره کرده بود ، که همانا نمايشي است از ترس و هراس هيستريک جوامع ما از « ديگري » و کوشش افراد در محو و امحاء « ديگري » و « ديگر بودگي » در همه ي نشانه هاي زندگي ، علي الخصوص در چهره ، براي تاکيد بر « هماني » و « همان بودگي » ) . مع الوصف گرگور باطنا همان گرگور است جز اين که يک روز بي دليل با تغيير شکل چهره اش از يک « همان » و « خودي » به يک «غير » و « ديگري » بدل شده است . پس مسخ واقعا در چه چيزي رخ داده ؟  آيا فقط در يک تغيير شکل محض که محتواي خود را دست نخورده باقي مي گذارد ( چرا که گرگور ماهيت و محتواي گذشته ي خود را همچنان حفظ مي کند ) . پس صورت مسخ شده ي او به چه چيزي ارجاع دارد ؟ جواب در منطق کافکا اين است : هيچ چيز . هيچ مسخي که ارجاعي به جهان واقع داشته باشد در اين داستان رخ نداده . مسخ تنها در صورتي محض و تهي ( يعني چهره ي تازه و ترسناک گرگور که به هيچ محتوايي ارجاع ندارد ) اجرا مي شود . اين مسخ چيزي نيست جز عدم اين هماني صورت و محتوا ، چرا که ديگر صورت اشاره اي به محتواي خود نمي کند : شکل اين حشره ي بزرگ ظاهرا بايد به حشره اي اشاره کند ، اما در پس اين شکل يک انسان پنهان است ! بدين ترتيب کافکا هيچ چيز غير از «امر غايب » ، « سربسته گي جهان في نفسه » و شناخت ناپذيري امر باطني ( نومن ) را نمايش نمي دهد. کافکا در مسخ ما را در برابر شناخت ناپذيري « ديگري » و سر بسته گي امر باطني قرار مي دهد ، امر باطني که نمي تواند از خود سخن بگويد و همچون حشره اي ناشناخته سربسته گي اش همان زبان بسته گي اش است . کافکا ما را به عصر غياب مدلول ها مي برد ، دوراني که محتواي « شي في نفسه » و امر باطني بالذات و مآلا سربسته است، عصري که خانواده ، که نماينده ي جوامع انساني و « همان بوده گي » دوران ما است ، اين حشره ي بزرگ را که باطنا همان گرگور است از خود مي راند ! با اين همه ، کافکا ما را براي از دست رفتن معنا به سوگواري فرا نمي خواند ، چرا که سوگواري بر از دست رفتن معنا چنان است که گويي پيش از اين معنايي حقيقتا در کار بوده است ! با اين وجود کافکا چنين قصدي ندارد . او تنها حفره اي پرناشدني را درون معنا نشان مي دهد ، حفره اي که به همان اندازه ي چهره ي يک حشره ي غول آسا هراس آور است . کافکا مسخ را با عدم نمايش آن نمايش مي دهد . اجرايي از آنچه اجرا نمي شود ... اجرايي از يک نامتناهي . 

هنر مدرن به صورتي ماشيني و انبوه ، دال ها را توليد مي کند : دال ، دال ، دال ... دال هاي بدون مدلول . دال هاي محض . دال هاي تهي ( بدون محتوا ) . نشانه هايي که بر هيچ چيز غير از خود دلالت نمي کنند . دال هايي که تنها به يکديگر ارجاع مي شوند و هر يک مثل آينه اي ، تنها دالي ديگر را بازنمايي مي کنند . اگر دال ها را مثل آينه هايي تصور کنيم بايد هر دال ، مدلول متعلق خود را بازنمايي کند . اما در هنر مدرن دال ها همچون آينه هايي هستند که به جاي نمايش مدلول هاي خود ، تنها يک آينه ديگر ، يک دال ديگر را در صورت مسطح و بي تفاوت خود نمايش مي دهند  . بدين ترتيب آيا مدلول در هزار توي آينه اي دال ها از دست رفته است ؟ آيا همچون داستان «کتابخانه ي بابل » ِبورخس [1] که هر کتاب به کتابي ديگر ارجاع دارد ، و هر کلمه به کلمه اي ديگر اما تسلسل ارجاع ها در هيچ جا به پايان نمي رسد ، کتاب ها در فقدان کتاب مرجع نوشته ، خوانده و معنا مي شوند؟ پرسش اين است چگونه در فقدان کتاب مرجع ، کتاب ها معنا دارند  ؟ و اگر دقيقتر بينديشيم آيا همين فقدان بنيادين کتاب مرجع نيست که سبب مي شود کتاب ها معنا داشته باشند ؟ 

راستي آيا مسخ گرگور چيزي غير از سلب آن است ؟ چنانکه گفتيم ،کافکا مسخ را با فقدان آن اجرا مي کند ، با نمايش فقدان مدلولي براي آن و به بيان دقيقتر با دال خود بنياد . دالي که مسطح و بدون عمق است ، نشانه ي محضي که از خود مي آغازد و به خود ختم مي شود  ، و چهره ي گرگور چنين است . صورت محضي که به شکل متناقض نمايي نامتناهي است ، چه « صورت محض » حفره اي ست پرناشدني . « دال خود بنياد » به مثابه دالي که ريشه هاي سوبژکتيويسم مدرن را آشکار مي کند ، به همان سوژه ي «خود بنياد » و «خود بسنده» ي مدرنيته اشاره مي کند که فضيلت و معنا را خود براي خود و در غياب خدايان مي سازد . براي مدرنيته ، پديدار مشکوک است ، چه اگر شي محض شناخت ناپذير باشد ( و از کجا معلوم که وجود داشته باشد ) پديدار همچون دالي خواهد که نمايانگر غياب جهان في نفسه است . پديدار ظاهرا به مدلول خود اشاره مي کند اما هيچ دليلي در دست نيست که راستين بودن اين بازنمايي را ضمانت کند . از همين روي کافکا در مسخ ما را به همان حفره و غياب پر نشدني مدرنيته ( غياب شي محض ) ارجاع مي دهد . اين که چگونه معنا تهي است ، اين که چگونه معنا ماهيتا پارادکسيکال است ! ليوتار در « وضعيت پست مدرن » بر همين اصل مي گويد هنر مدرن همواره مي خواهد نشان دهد که يک امر غايب ( نومن ، شي في نفسه ) وجود دارد اما نمي توان آن را شناخت ، امر غايبي که تنها مي توان آن را « اجرا » کرد  . ارجاع به امر غايب از طريق اجراي يک شکل بي شکل ، همچنانکه در آثار ماله ويچ ديده مي شود ، صورت مي گيرد ( به مثابه نوعي عدم نمايش شيئ ) . شکلي که همچون شيئ في نفسه سربسته و نامتناهي است ، و به غيابي اساسي ارجاع مي کند که همانا شناخت ناپذيري نومن است .

مروري بر آثار کافکا نشان مي دهد که او  در اکثر آثار خود فقدان بنيادين مدلول ، اين فقدان معنا ساز را ( که معنا تنها به اين دليل مي تواند وجود داشته باشد که هيچ معنايي وجود ندارد ) هدف قرار مي دهد . در « محاکمه » [ 2]  ، کافکا دوباره همين فقدان و حفره ي پرنشدني را در قانون به مثابه کتاب مرجع ، و به مثابه امر کلي هدف مي گيرد . قهرمان داستان ، کا ، کارمند ارشد بانک ، ناگهان و بدون هيچ دليلي خود را به عنوان متهم در دادگاه مي يابد . او که در بدو امر ، دادگاه و محکمه را جدي نمي گيرد به تدريج در چرخه ي « درون ماندگار » قانون گرفتار مي شود  و در نهايت تسليم آن مي گردد .در اين داستان ، قانون همان دال استعلايي و خود بنياد است که تياز به هيچ مدلولي براي خود نمي بيند و از عدالت تهي شده است . بر همين اصل ، کافکا نشان مي دهد که قانون استعلايي مدرن چنان از مدلول ها و واقعيت جدا شده که حکم و اجراي آن به مثابه خود واقعيت و حقيقت تلقي مي گردد. درون بودگي قانون مدرن حفره ي پرناشدني آن است ، همه چيز در قانون است ، هيچ چيز بيرون از آن نيست و قانون همه چيز را معنا مي کند حتي « خير » و « عدالت » را . کافکا در «محاکمه » مي گويد هيچ چيز بيرون از قانون نيست ، همچنانکه در « مسخ » يادآوري مي کند که هيچ چيز خارج از صورت نيست . «محاکمه »  ، قانون را به مثابه « قانون تهي » ، قانوني که محتواي آن نه عدالت ، بلکه اجراي محض قانون است به تصوير مي کشد و تمايز ناپذيري قانون و اجراي آن را يادآور مي شود .کافکا مي خواهد بگويد : روند دادرسي حقيقت را کشف نمي کند ، بلکه اساسا آن را مي سازد . به همين ترتيب هيچ تبرئه اي در کار نيست ، مستندات دادگاه دال هايي هستند که جاي مدلول و حقيقت را مي گيرند ، و قانون مثل سياهچاله اي همه چيز ، حتي امر موهوم را مي بلعد    [3]. همچنين نکته اساسي ديگر اين است که قانون مدرن به شکل متناقض نمايي انسان را در هيات يک هوموساکر[ 4] ، چنانکه آگامبن مي گفت ، بازسازي مي کند و از حقوق خود تهي مي سازد . و اين همان پارادکس هولناک کافکا ست  : انسان مدرن فقط و فقط به اين دليل از حقوقي در قانون برخوردار است که اين قانون مي تواند او را از همه ي حقوق اش و حتي از حق حيات تهي سازد  . چرا که قانون اساسا قبل از حقوق است ، حتي قبل از حق حيات .قانون براي قانون بودن بايد پيشفرض حقوق داشتن قبل از قانون را از ميان بر دارد . بر همين اساس قانون ، در صورتي به انسان تعلق مي گيرد که پيشاپيش او را از همه ي حقوق اش و حتي از حق حيات برهنه سازد . بر اين اساس انسان نيز تهي است ، صورتي محض و تهي از حقوق . کافکا چهره عريان و هولناک چنين انساني را به تصوير مي کشد ...

یادداشت ها :

* : این مقاله بخشی از کتاب « هنر بدون زیبایی » است که  توسط سایت مایندموتور منتشر شده است .

[ 1] : کتابخانه بابل ،خورخه لوئيس بورخس، کاوه سيد حسيني ، انتشارات نيلوفر ، چاپ دوم .

[2] : محاکمه ، فرانتس کافکا ، ترجمه امير جلال الدين اعلم ، انتشارات نيلوفر ، چاپ اول .

[3]: آن مثال بودريار را به يادآوريد که چگونه قانون ، با اعمال قانون ، چالش وانموده با واقعيت را متوقف مي کند . بودريار مي گويد شما اگر اسلحه اي قلابي و حتي حقيقي را به دست بگيرد و وانمود به سرقت از بانک بکنيد ، پليس به شما شليک خواهد کرد صرف نظر از اين که شما چه قصدي داريد  . يعني قانون با اعمال قانون حتي وانمايي را که نفس صورت گراي قانون را به چالش مي کشد ، مي بلعد و آن را به حوزه ي امر واقعي – که وانمايي آن را به چالش مي کشيده – باز مي گرداند .  

[4]: هوموساکر يا انسان مقدس ، انساني است که به موجب قوانين روم باستان هيچ قانوني به آن تعلق نمي گيرد و بدين سان نمي توان آن را قرباني کرد ، اما اگر هر شهروند رومي او را بکشد مجازات نمي شود . براي مطالعه بيشتر مي توانيد به کتاب « قانون و خشونت » به ويراستاري مراد فرهادپور ، اميد مهرگان و علي نجفي رجوع کنيد .

 

+  شنبه بیست و سوم شهریور 1387    آرش قربانی  | 

شعر

گل ماوراء بنفش

آرش قربانی

  

براي خواندن ادامه مطلب كليك كنيد
+  پنجشنبه هفتم شهریور 1387    آرش قربانی  |