مرگ نارنجی است

خوب که فکر کني
روزگار چندان بد نيست
رنگ سياه اوباما
رنگ سفيد لک لک ها ...
و خوب که فکر کني
همه اش به خاطر همين چند رنگ است
که من و تو و او و هر که فکر کني
يکرنگ نيستيم
اما گاهي پرتقال خاکستري است
و مرگ نارنجي
و از اين هم عجيب تر
گاهي شاعري که در آينه مي ايستد
به هيچ رنگي نيست ...
مي دانم ! اين حرفها
به مذاق کشيش ها خوش نمي آيد
اما چه مي شود کرد
جز کنار آمدن با خيال
مهرباني
و چشم هاي سرخ يک فرشته
که با چشم هاي آبي شيطان
عوض شده است ...
غياب شعر
آرش قربانی
در این پیراهن به آغشته
در این پیراهن به اندوه
من – به جنس تو فکر می کنم
به بعید
به ابعاد ... [1]
براي من به عنوان يک شاعر ، « مرگ مولف » ديگر آن غيابي نيست که زندگي متن را مي سازد , شعر ديگر آن الهامي نيست که آنچنانکه هزيود مي گفت از جانب خداوند مي آيد و يا حتي آن بازي سرخوش نشانه ها ، بلکه هر بار که در کنش نوشتن قرار مي گيرم ، در مي يابم که من در «غياب شعر» ، شعر مي نويسم و شعر مي خوانم . و به راستي شعر فقدان شعر است ، غياب امر شاعرانه .
و اين رازي بزرگ است , رازي كه تنها شاعران بزرگ چون مالارمه مي دانند .مالارمه اولين شاعر بزرگ بود كه نوشتن در غياب شعر را تجربه کرد . امري كه او ناخواسته آشکار کرد , نه رستاخيزي براي شعر يا آنچه در مفهوم شعر آزاد و آوانگارد گفته مي شود , بلكه نمايش فقدان شعر, نمايش فقدان امر شاعرانه بود . مالارمه غياب شعر را در لحظاتي كوتاه در شعر خود مرئي كرده بود ، درست همچون آکته ئون که شاخه ها را کنار زد تا اندام برهنه ي آرتيمس را به هنگام آبتني بهتر تماشا کند . اما سرنوشت شاعر ( که همچنان به عقده ي آکته ئونيسم دچار است ) پس از مالارمه چه خواهد شد ؟ آيا شاعر هم تقدير آکته ئون را خواهد داشت ؟ [2] اگر چنين باشد مرگ مولف به غيابي اساسي تر اشاره مي کند !
چگونه بايد به مردم و منتقدان گفت شاعران بزرگ هميشه در «غياب شعر» ، شعر مي نويسند ، حال آنکه شاعران ميانمايه ساده لوحانه امر شاعرانه را نمونه وار و اسطوره وار تقليد کرده و تقدس بخشيده اند و در برابر مرئي شدن مرگ و آشکاره گي غياب آن مقاومت کرده اند . چه کسي حرف ما را باور خواهد کرد !
پرسش اساسي من اين است : آيا غياب مولف , خود يك چهره از يك غياب كلي تر , يعني غياب شعر , و يا اساسا غياب زيبايي نيست ؟ غياب شعر , غياب ِ همزمان ِمولف , مخاطب و حقيقت ادبيات است . نظريه ي مرگ مولف , اميد مايه اي بود به رستاخيز مخاطب و ادبيات . مرگ خوشبينانه اي كه استبداد مولف را واژگون مي ساخت و استبداد مخاطب را در غياب مولف مطرح مي كرد . بر اين اساس مولف قرباني شد تا چيزي ديگر زنده بماند ؟ اما چه چيزي ؟ آيا ادبيات ؟ آيا اين ادبيات مقدس نيست که همچون آرتيمس براي پنهان کردن غيابش, براي پنهان کرده برهنه گي اش ضرورتي جز غياب و چه بسا قتل مولف ندارد ؟ براي اين كه بتواند مقدس و هاله گون باشد و همچنان منتقدان ثناگو و ابلهي را براي ايدئولوژي شعر و قبض و بسط آن پرورش دهد ؟ اگر چنين باشد ، مرگ مولف هميشه بد فهميده شده است : مرگ مولف , استعاره ي مرگ و غياب خود ادبيات است , ادبيات قطعا جايي مرده است در زماني که نمي دانيم ، درست مثل ستاره اي که نور آن زماني به چشم هاي ما مي رسد که ميليون ها سال از مرگ اش مي گذرد و حال ادبيات ، ادبيات تهي است ، غياب ادبيات است ( تنها ادبيات ضعيف است که ادبيات را نمايش مي دهد اما ادبيات در نمايش قدرتمندانه ي خود ، تنها تهي بوده گي خود ، تنها غياب خود را نمايش مي دهد) . همچنانکه گفتيم ، غياب شعر سخن را فراتر از « مرگ مولف » مي برد , به جايي كه مخاطب , پيش از آنكه مخاطب يك شعر باشد , مخاطب غياب ادبيات است .از همين رو ، مخاطب در جريان خواندن شعر , غياب شعر را مي خواند , خواندني از پايان ادبيات , پايان امر زيبا , پايان مخاطب به مثابه مصرف كننده ي امر زيبا .
« نيچه » ، پذيرش رنج و واقعيت جهان را از مرگ خدا مستفاد مي کرد و «کي ير کگور» از حضور خدا [3] . اما کدام يک درست است ؟ آيا بايد تاويل ها را پذيرفت چون معنايي وجود ندارد ، يا بالعکس چون معنايي هست مي توان رنج و کثرت تاويل ها ( يعني غياب معنا ) را به خاطر آن قبول کرد ؟ نويسنده ي مدرن با پذيرش کدام يک مي نويسد ؟ مي توانيم بگوييم هر دو ، چرا که هر دو به غيابي بنيادين اشاره مي کنند : کي ير کگوربه شکل پارادکسيکالي به ما مي گويد غياب عدالت را به خاطر عدالت بپذير ، و غياب معنا را به خاطر معنا . آيا پارادکس کي ير کگورچيزي جز اين است که معنا ، غياب معنا است .
به همين سان مالارمه شعر را به غياب شعر بدل کرد ، کافکا در غياب ادبيات مي نوشت و بکت و ولف نيز همينطور . و درست به دليل همين فقدان و همين غياب بنيادين است كه هنر آوانگارد ممکن است , به همين دليل است که شعر هنوز مي تواند طرح تازه اي از خود را رقم زند و انقلابي باشد . و اين نه احتضار شعر ، بلکه بزرگترين دستاورد شعر است كه شعري وجود ندارد و همزمان هيچ رونوشت و الگوي راستيني براي تقليد و تقليل به آن , موجود نيست .
با مرگ خدا- متن هر ادبياتي مجاز است و درست به همين دليل هم ادبيات , دگرديسي مي كند, نقاب عوض مي كند و مرگ خود را پنهان مي كند . به همين دليل است که جنبش هاي ادبي آوانگارد يکي پس از ديگري با محاکمه ي ادبيات گذشته ظاهر مي شوند . اصولا چنين محاکمه اي به چيزي غير از فقدان ادبيات ارجاع ندارد ، چه اساسا بدون چنين فقداني ، تسلسل بي پايان محاکمه ي ادبياتي که هر روز به ادبيات گذشته بدل مي شود ناممکن بود . « ادبيات ديگري است » [4] ، ادبيات فقدان ادبيات است ، و هرگز نه نمايش خود ، بلکه نمايش « ديگري » است . آنچه حال ما را به عنوان مخاطب ، شاعر و نويسنده بهت زده مي کند همانا اين مرگ زندگي بخش ، اين غياب ِ « حاضر کننده » ، و اين مرگ سرخوش کننده است که ناگزيريم آن را « غياب شعر » و يا حتي خود شعر بناميم . [5]
یادداشت ها :
[1] : آرش قربانی ، مجموعه در دست انتشار « ملاقات با سایه ها » .
[2] : Actaeon در اساطير يوناني نام صيادي است که با تماشاي آرتيمس ( ديانا ) در هنگام آبتني او را خشمگين ساخت و آرتيمس او را به صورت گوزن درآورد و سگانش او را دريدند .
[3] : اين تعبير را از ژان وال در مقدمه ي « ترس و لرز » وام گرفته ام که دو اگزيستانسياليست ، کي ير کگور و نيچه را در مقابل يکديگر قرار مي دهد که اولي مي گويد « واقعيت را بپذير ، چون جهان را خدا آفريده است » و دومي بالعکس بر اين باور است که « واقعيت را بپذير ، زيرا خدا مرده است » . نگاه کنيد به « ترس و لرز » نوشته کي ير کگور، ترجمه ي رشيديان ، نشر ني .
[4] : « ادبيات ديگري است » اشاره ايست به قاعده ي رمبو : « من ديگري است » .
[5] : این مقاله یکی از مجموعه مقاله های کتاب « هنر بدون زیبایی » است که توسط سایت مایندموتور به صورت الکترونیکی منتشر شده است .