نظم بزرگ
پاسکال به تبعیت از مرده ریگ دکارتی اش معتقد بود نباید از امور روحی و نفسانی به نحوی مادی و بالعکس از امور مادی به گونه ای معنوی سخن گفت . این تنزیه امور معنوی و مادی از یکدیگر البته تنها در قلمرو فلسفه مدرن باقی می ماند و مجال چندانی برای حضور در شعر و داستان مدرن پیدا نمی کند . در بهترین نمونه های شعر و داستان معاصر ، تداخل امور معنوی و مادی در یکدیگر چنان پنهان است که ابدا نمی توان مرزهای این تداخل را پیدا کرد . برای نمونه دشوار است در داستان « آتما ، سگ من » ، شاهکار صادق چوبک ، سگی به نام آتما را که چنان با جزئیات عینی تصویر شده است صرفا یک سگ به مثابه موجودی مادی تصور کرد و نه یک امر معنوی . مرگ به مثابه امری ذهنی ، در بسیاری از شعرهای مدرن معاصر در هیاتی کاملا مادی تصویر شده است . اما همین تداخل ساده ی امور معنوی و مادی در یکدیگر است که در شعر « پنجشنبه ها » ، آخرین شعر طاهره مجاهد ، به عنصر فعال شعر بدل می شود : صبح که بیدار شوم / به دیدار پنجشنبه می روم / به دیدار قطره ها / چه نزدیک اند به نظم بزرگ... اما به راستی همه ی زیبایی شعر در همین سطرها خلاصه نمی شود . در ابتدای شعرش ، گل های روسری اش خود را به شاخه های زمستانی می آویزند و گل های همه ی قالی ها در خیابان ها محو می شوند . این سطرها تجربه های ساده ای از زندگی و امید هستند و اشاره ای موهوم دارند به حرکت شاعر در جهان که در مسیر خود ، گل های روسری ، به مثابه بازنمایی های دسته سوم از جهان ، جای شکوفه های واقعی را در شاخه های زمستانی می گیرند و غیاب گل های قالی ها در سنگفرش های خیابان ها نومید کننده است . حال باید گفت شاعری که قریب به نیم قرن از عمر خود را پشت سر گذاشته است در استعاره ی عجیب « پنجشنبه ها » ، امروز زبان نزدیکتری به زندگی را برای خود انتخاب کرده است . پنجشنبه های شعر او ، می تواند استعاره از خود شعر باشد . برای خود من هم پنجشنبه ها سایه ای از خود شعر است که سایه های شاعرانی را که می شناسم در انجمن های شعر پیدا می کنم . اما دست آخر نظم بزرگ در شعر او بر همه عناصر شعر غلبه می کند . نظم بزرگ همان کشف پیوند رخ دادهای کوچک با امری نامتناهی است . در این جا دوباره امور مادی و معنوی در یکدیگر در هم می آمیزند و متافیزیک شاعر سر بر می کشد ...
پنجشنبه ها
صبح که بیدار شوم
به دیدار پنجشنبه می روم
گل های روسری ام
خودرابه شاخه های زمستانی می آویزند
گل های همه ی قالی ها
در خیابان محو می شوند
آسمان در پشت باران
سبز می شود
قاصدکی دردوردست
روی یک تکه ابر
خواب می بیند
صبح که بیدار شوم
به دیدار پنجشنبه می روم
به دیدار قطره ها
چه نزدیک اند به نظم بزرگ
- طاهره مجاهد -
مسئله ی حقوق طبیعی
یادداشتی بر یک شعر از مجتبی یداللهی
سگم را کسی با خودش برد
سگی
که در کوچه پیدا شد
سگی که دوستش داشتم
سگم را کسی با خودش برد
حالا وضعش خوب است
دو برابر من گوشت می خورد
و جایش
از من گرم تر
سگم را کسی با خودش برد
کاش
کسی هم پیدا می شد
تا مرا با خودش ببرد
- مجتبی یداللهی -
خیلی ها می خندند اگر بپرسیم آیا شاعران را باید دوباره ملتزم کرد ؟ اما اگر چنین
التزامی ضروری است ، به کدام التزام فراموش شده ؟
من این جا نمی خواهم به این پرسش کهن پاسخ دهم که آیا چنین التزامی ضروری
است و اصولا کدام التزام ؛ اما کم بوده اند شاعرانی که در این سال ها درباره ی
مفاهیمی چون عدالت ، رنج ، سوء تفاهم ، ترس ، بخشایش ، دوستی و یا فقر نوشته باشند
. کم بوده اند شاعرانی که درباره ی موضوعات امروزی ما همچون بحرانی شدن زمان ، قانون ، حق ، دروغ ، شر ، پناهندگی و لغو مجازات
اعدام اندیشیده و نوشته باشند . البته مراد من از التزام ، گشوده گی شاعر و شعر به
پرسش های مفتوح معاصر است . من در تمام این سالها به شعری فلسفی اندیشیده ام ، به
شعری که « پرسش » می کند ! این « پرسش » و یا « پرسش ها » هم اکنون در بسیاری از
شاعران ما غایب است و شعر آنان را به متن
هایی سطحی و یک بعدی تقلیل داده است . چنین شعرهایی کم نیستند ! شعر ما باید عمقی
تازه پیدا کند . در نسل های نوآمده باید « رویایی » های تازه ای جایگزین شوند . تنها
التزام ما ، باید کشف گشوده گی ما به جهان باشد . هیچ مناسک شاعرانه ای وجود ندارد
، هیچ مصداقی از شعر ! تنها گشودگی ما به پرسش ها ! « پرسش » خود اخلاق ، و خود
عدالت است . دورتر نمی روم . پرسش وقفه ایست در ارجاع صورت به معنی . وقفه ایست که
به زعم مارکس ، جهان را از خوابی که درباره ی خود می بیند بیدار می کند . وقفه ای
که چیزی پیش می رود و چیزی می ماند . در همین وقفه ، در همین شکاف است که شعر به «
نا – معنی » ها گشوده می شود و شعر چیزی جز این گشودگی به « نا- معنی » ها نیست . التزامی
که از آن سخن می گویم به طور محض نامشروط است . شعر آینده گرا ، باید پیشقراول طرح
چنین پرسش هایی باشد و من از چنین شعرهایی است که دفاع خواهم کرد . اما اجازه دهید
سطرهایی درباره ی شعر تازه ی مجتبی یداللهی بنویسم ، شعری که غافلگیرم می کند بی
آنکه قادر باشم بیان کنم چرا ؟ آیا این شعر کوتاه مرا به « نا – معنی » ها گشوده
است ؟ شعر با این آرزو تمام می شود : کاش
کسی هم پیدا می شد / تا مرا با خودش ببرد ... اما چه کسی ؟ آیا همان کسی که سگ را
با خود برد ؟ چیزی در این شعر من را آزار می دهد و آن مسئله « حق طبیعی » است .
توماس اکوییناس ( همچون بسیاری دیگر چون هابز و لاک که « صیانت ذات » را اصلی ترین
حق طبیعی انسان می دانستند ) گفته است : « انسان گرسنه می تواند آنچه را نیاز دارد
از یک انسان ثروتمند [ حتی با توسل به زور ؟ ] بستاند . » مجتبی یداللهی در این
شعر من را با این پرسش روبرو می کند : آیا حق مقدم بر قانون است و یا قانون مقدم
بر حق ؟ به عبارت دیگر شاید بهتر باشد بپرسیم آیا این حق است که قانون را می سازد
یا بالعکس ، قانون حق را (1) ؟ انسان گرسنه آیا حق دارد به زور غذا بدست آورد ؟ حق
طبیعی آیا مشروط است یا نامشروط ؟ در اینجا موضع دریدا در قبال « بخشایش » به ذهن
می آید : « بخشایش تنها می تواند امر نابخشودنی را ببخشد . » دریدا نشان می دهد که
بخشایش ناب ، نامشروط است . به همین ترتیب آیا می توان گفت حق طبیعی نامشروط است و
می تواند قانون ( و برای نمونه قانون مالکیت خصوصی ) را ملغی کند ؟ ما در دوران
معاصر در موارد بسیاری با چنین تقابل هایی روبرو هستیم . وقتی اخباری درباره ی
پناهجویان قانونی و غیر قانونی می شنویم بی اختیار با تقابل قانون و حق طبیعی
مواجه می شویم . در چنین مواردی حقوق بشر ، گاه آنچنانکه آرنت می گوید، به مفهومی
توخالی بدل می شود . چرا که حقوقی که طبق قانون به یک انگلیسی داده می شود طبق
همان قانون به یک مهاجر تعلق نمی گیرد . اعدام مسئله مشابهی است که بحث درباره ی
آن را به آینده وا می گذارم . دوباره به
شعر باز می گردم . در شعر فوق ، انسان ثروتمند سگ را با خود می برد ، و انسان گرسنه را در
گرسنه گی خود تنها می گذارد . شعر با یک « آرزو » به پایان می رسد : کاش کسی هم
پیدا می شد / تا مرا با خودش ببرد ... اما چه کسی ؟ آیا قانون ؟ این « آرزو » همان
وقفه ایست که جهان را از خوابی که درباره خود می بیند بیدار می کند ...
(1) : اصولا خیلی ها ( و برای نمونه اکوییناس قدیس ) قانونی که در تقابل با حقوق طبیعی قرار بگیرد را قانون فاسد می دانند . با این وجود ریشه های تقابل قانون و حقوق طبیعی را باید در آراء سوفسطاییان که علاقه ای به همسان دانستن این دو نداشتند پیدا کرد . آنها به جای حق طبیعی از حق قراردادی و به جای قانون طبیعی از قانون موضوعه سخن می گفتند . همین نکته است که آرای آنها را برای من جالب تر می سازد . چرا که حق طبیعی به جای آنکه غیرقابل انکار و غیرقابل اثبات باشد معمولا بر اساس پیشفرض های تاریخی هر دوره به شکل متفاوتی تفسیر شده است . برای نمونه اکوییناس قدیس با پیشفرض های الهی خود همجنس بازی را حق طبیعی نمی داند و آن را شر می پندارد ، حال آنکه پس از رنسانس این مسئله گاهی به صورت بیماری و گاه به عنوان یک حق طبیعی تعبیر شده است . مشروط سازی حقوق طبیعی هم نمونه دیگری از منش دوگانه ی طبیعی - قراردادی این حقوق است . بحث بیشتر در این باره را به آینده وا می گذارم .