تبليغاتX
جغد مینروا
وبلاگ شخصی آرش قربانی

تاج گل

يا تاج خار

فرقي نمي کند

وقتي تو پادشاهي هستي

که تنها پنجره اي

رو به امپراطوري کوچکت داري

و اگر بيرون بيايي

شاعري فاتح

و دنيا

چه دروغ ، چه راست

و تاج ات

چه گل ، چه خار 

همان دوچرخه قديمي ، عاقبت

تو را به آخر اين امپراطوري کوچک مي رساند

تا  تو

راز غمگين جهان را

 به مردم خوش خيال آن سو بگويي ...


+  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388    آرش قربانی  | 

چه کسی به جای تو  - آنجا

در نامی شبیه زن - با موهای مضطرب

با پیراهنی در احتمال - ایستاده است ...

                                         



+  جمعه بیست و چهارم مهر 1388    آرش قربانی  | 

عاقبت ، تو

خانه ای را که همه کلیدش را دارند

می گذاری و می روی

بی آنکه برای قفس پرنده ها فکری کرده باشی

یا برای فنجان قهوه ات

که کنار پنجره

همینطور از باران

پر خواهد شد ...


چه میراث کوچکی!

یک فنجان قهوه

که هر کسی می تواند آن را بردارد

گوشه ی یک کافه

بنشیند

و مثل تو

در روزی پیش از این

به حرکت معکوس قطارها

فکر کند ...



+  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388    آرش قربانی  | 


لحظه ی تصمیم ، لحظه ی جنون است ... کی یر کگور

آخرین شعر من را در مایند موتور بخوانید :

لحظه ی تصمیم




+  یکشنبه هجدهم مرداد 1388    آرش قربانی  | 


و با این همه روباهی را فراموش کردم

که آرام آرام به ذهن می آید

و هر بار تکه ای از تو را

می برد ...


  

+  جمعه سی ام اسفند 1387    آرش قربانی  | 



از جهانی دیگر آمده است

پرنده ای که بر پنجره

نوک می زند ...

 


پیام آوران ( ۱۹۱۷ ) ، اثر   Ibolya Csan´sdi



 

+  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387    آرش قربانی  | 

 

برای سی سالگی نگرانم

می دانم سیبی غایب در بشقاب

چشمانم را

فتح خواهد کرد ...

 

 

 

 

 

شاعر مدرن فرم جهان را تقلید می کند

گفتگوی آرش قربانی و بابک سلیمی زاده

اخیرا گفتگویی درباره ی شعر ، بین من و بابک سلیمی زاده ( شاعر ، منتقد و مترجم ) صورت گرفت که در سایت مایند موتور منتشر شده است . این گفتگو  از جهات بسیاری می تواند یکی از گفتگوهای مهم منتقدان آینده گرای دهه هشتاد تلقی شود ( گفتگویی که البته در آینده ادامه خواهد یافت ). برای خواندن این گفتگو  اینجا را کلیک کنید.  

 

  

 

+  سه شنبه سوم دی 1387    آرش قربانی  | 

 

و راستی چرا این خرچنگ

وقتی عقب عقب می آید

تو می ایستی

من می ایستم

ابرها پایین می آیند

و خیابان مه آلود می شود ...

 

+  دوشنبه ششم آبان 1387    آرش قربانی  | 

سانحه ی هوايی

 

آرش قربانی 

 

 

در سانحه ي هوايي

قدم مي زنم به جلو

در دقيقه ها به عقب مي روم

از پله ها پايين

لبخند مهماندارمي گويد هيس !

و خيس که مي شوم

چشم هاي مهماندار پرنده اي مي شود

نگاه مي کنم در پرنده اي که پرنده مي شود

زمان در فنجان قهوه چرخ مي خورد

هواپيما در آسمان

مي گويم : سانحه هوايي ...

لبخند مهماندار دوباره مي گويد هيس ! ...

 

هر چه بگرديد پيدا نمي شود جعبه ي سياه

فنجان قهوه يادتان نرود- همانجاست

و هواپيما که در آسمان – چرخ مي خورد

و خوب که فکر مي کنيد :

هيچ اتفاقي نيفتاده

پيراهني به آخر رسيده است

پيراهني چقدر دور

شما به خانه باز مي گرديد

و مي بينيد :  

بال هاي فرشته اي

از جالباسي آويزان است ...

 

+  دوشنبه ششم اسفند 1386    آرش قربانی  | 

ملاقات با سایه ها

 

آرش قربانی


 


 

لطفا عکس نگیرید !

اینجا آخر ...

( بقیه حروف ناخواناست )

 

دانای پیر گفته بود :

این کتاب کهنه

ناخوانا ست

راهنما می خواهد

که از دره هایش به سلامت

به اندازه ی دریا ، دل

که پاپس نکشی ...

 

عجله کن ! عجله !

می دانم

به قرار نمی رسم

و آنوقت مادرم گیج می شود

آیا هنوز  ...

 

تکرار تو دوست داشتنی ست

تو تو تو تو تو تو

چشم های این بانو

با بارانی سیاه

و شال باران

در مترو

در هیچ خاطره ای نوشته نمی شود

(از شهرستانی دور آمده - می گوید

خانه ای با پنجره های روشن

و کاج هایی مقرنس در اندوه ... - به گمانم ! - )

 

آقای ...

به شما تسلیت می گویم

خارج شدن قطار از ریل

به قصه ای می ماند  

که هر کسی جوری می خواند

که هر کسی جوری می نویسد ...

 

از شهرستانی دور آمده بود

از خانه ای

( که یادم نمی آید کجا ؟ )

که نامش ؟

بگذارید فکر کنم

و وردی از کتاب کهنه را

می خواند :

آدمی سفر کوتاهی است

به جایی که بود

یا نبود ...

 

به ایستگاه سوم ...  - لطفا عکس نگیرید !

( حروف تابلو ناخواناست – این جا آخر جهان نیست – هر جا هست نیست – هر چه بگردی گم تر می شوی – از خودت سر در می آوری ناگهان – که سر از پنجره ی  قطار بیرون آورده ای  – و می بینی قطاری دیگر از ریل های مرئی ... خارج می شود به سمت ریل های نامرئی – و آن بانو با شال باران چقدر محو ! – و حروف ناخوانا ( چقدر حروف ناخوانا ) خوانا می شود در تابلو ... – این جا آخر جهان است – پشت کاج ها ( کدام کاج ها ؟ ) – و آغاز شدن چیزی  ... )

 

کتاب کهنه را می بندم

و از قطار پیاده می شوم

پشت سرم زمزمه می کند :

( با همان شال باران

و چشم هایی شبیه پنبه زارهای دور ) :

آدمی سفر کوتاهی ست

به آغاز یا ...

 

 

محو می شود

و من شتاب می کنم ! شتاب !

و به همین سادگی بر می گردم 

از ملاقات با سایه ها   

و در میان همه ی کاج ها گم می شوم

( راستی کدام خیابان ؟ کدام کاج ها ؟ ... )





+  جمعه سی ام آذر 1386    آرش قربانی  | 

 

عکس های گم شده

آرش قربانی

 

اين خانه

به همراه يک همسر

به سفرهاي دور مي رود

و خانه اي ديگر آنجاست

در عکس هاي گم شده  ...

 

لک لک ها

چهره ي دريا را لک لکي مي کنند

و ماهيگير

بزرگترين تور

- دريا را –

با خود نمي برد

 

در يک قدمي دوربين هاي مدار بسته

در يک قدمي دوربين هاي مخفي

فرود می آيد

پروانه ی کوچک ...

 

نقاشي هاي خيلي انتزاعي

مردهاي خيلي صميمي

و همسران رئيس جمهور

چند لحظه صبر کنيد

همسران خيلي انتزاعي

و نقاشي هاي مردهاي خيلي رئيس جمهور

حالا مي توانيد لبخند بزنيد

درون اين عکس يادگاري ...

 

راست مي گفت :

چه تشابه زيادي دارد با گل     گل

 

عکاس به فکر فرو مي رود

آيا پروانه به فکر فرو رفته است ؟

 

اين يک آگهي نيست :

اين خانه

به همراه يک همسر

و اثاثه هاي قديمي

به فروش مي رسد

اين حراجي گريه هاي شما را مي خرد

و به قيمتي گزاف مي فروشد

 

براي مشهور شدن

به کتاب هاي آشپزي رجوع کنيد

و براي گم شدن

به نقشه هاي دقيق

 

آسان به دست نمي آيد

از ميان هزاران جنگ خونين گذشته است

تا به چهره ي شما برسد

لبخند

 

 

اطلاعيه ي شاعران کلاسيک :

به يک افلاطون نيازمنديم

سريع و فوري

 

قاضي به پرونده هاي قديمي نگاه مي کند

پرونده ي رسوايي هاي رئيس جهمور

پرونده ي گل هاي مصنوعي گلفروش

پرونده ي قصه هاي طولاني آرايشگر

و يک پرونده ي خالي ...

 

يک کر و لال

به ايست هاي پليس توجه نمي کند

و ضرورتا کشته مي شود ...

 

براي خوشبختي دو صندلي کافيست :

يک صندلي براي کشيش

و يکي براي خودتان ...

 

اگر بگويم اين چشم هاي مصنوعي

اين خنده هاي الکترونيکي

شبيه خودم است

اشتباه نکرده ام...

 

در موزه ي هنرهاي معاصر

همه شبيه تو اند

جز تو که شبيه همه اي

 

در سينما

تو شبيه همه اي

جز همه که شبيه تو نيست

 

در سردخانه

همه شبيه همهمه است ...

 

دليل اين که به دنيا آمدم

يک دعوتنامه ي کاغذي بود :

آقاي قرباني

براي اين که از مضمون اين دعوتنامه سر در آوريد

فورا به اين جا بياييد ...

 

به دلايي که مشخص نيست مثلا

لک لک ها هنوز همان خانه را مي سازند

به همان خانه باز مي گردند

حتي اگر خانه اي در کار نباشد

 

همه چيز در آن عکس :

پيراهني آويزان در گذشته

رودخانه اي در سکون

و سکون در حرکت ...

 

 

 

براي فردا صبح

بمب ساعتي را دوباره کوک مي کنم

شايد منفجر شود ...

 

 

مثل هميشه سر جايش است

مجسمه ي مرد سيماني

خيلي دورتر از  مجسمه ي زن سيماني

در دو سه ميدان آنسوتر

 

 

به درختچه هاي مصنوعي آب ندهيد

مبادا شکوفه دهند

زيبا تر از درخت هاي واقعي...

 

دور و دراز

همه گذشته را پشت سر مي گذارد

و از راه مي رسد         اکنون

دور و دراز

مثل گردن کشيده ي لک لک ها

و در فنجان قهوه ام

متوقف مي شود ...

 

چهره اي ناشناس

در همه ي عکس هاي يک نفره ام

لبخند مي زند ...

 

طعم اين شراب

به خاطر تاکستان هاي تو ست

يا تاکستان هاي تو

به خاطر طعم اين شراب ؟

 

 

براي خانه ي کهنه مستاجري پيدا نمي شود

همه در همهمه

به رفتن فکر مي کنند و نيامدن ...

 

براي خوشبختي کافيست :

يک صندلي الکتريکي براي کشيش

و يک کاناپه براي خودتان ...

 

از همه ي گل ها يکي را انتخاب کرده ام

آن گل که شبيه نام توست ...

 

قطار به آرامي رد شد

از کنار شهري که تو را

سالها پيش جا گذشت ...

 

 

+  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386    آرش قربانی  | 

نقشه ی دیواری

                                        

                                                         به حافظ موسوي و رستوران ژاپني اش

به جاي دوري نمي برم شما را

به رستوراني همين نزديكي

با غذاهاي دريايي

و شما مي پرسيد

حتما دريا همين نزديكي است

و ماهي هاي لب بشقاب

گواهي مي دهند

كه همينطور هست يا نيست ...

و يا شايد گارسون

به شكل مرموزي از اين سئوال طفره رود

و بپرسد

سالاد چه ميل داريد ؟

 

هميشه باران را به اينجا مي آورد

آنكه غايب است

و جاي زيادي نمي گيرد

- فقط گوشه اي -

و شما نمي دانيد

وقتي مي آيد

آيا مزاحم واژه های شما می شود

يا چند قدم آنطرفتر

مثل هميشه    خيره می شود

 به گم شده اي

كه عكس هاي او بر ديوار است  ...

 

حتما دريا همين نزديكي است

و ماهي ها مي دانند

و گارسون شايد ...

 

به جاي دوري نمي برم شما

به رستوراني همين نزديكي

و شما مي پرسيد

حتما دريا همين نزديكي است

و من مي گويم :

روي نقشه ي ديواري اينجا

اما مواظب باشيد

نقشه را تكان ندهيد  

پرنده ها را از خواب بيدار مي كنيد

و ما كه در اين نقطه هستيم

از نقشه

پايين مي افتيم ...

 

 

+  دوشنبه یازدهم تیر 1386    آرش قربانی  | 

 

شمارش معکوس

 

 

                                                   افسوس که زمین گرد است

                                                   گردو نیست

                                                   که مغزی داشته باشد

 

 

حواسم به شمارش معكوس بود

دستهايم به اطراف

پاهايم به دور وُ بر مي گشت

دور بود   دوري نه

عقلم را نمي فهميدم انگار

مگر خبر چقدر  فوري بود ؟!

برخورد از نزديكترين نقطه

هاج و واج نشو!

همه از بيمارستان به آنجا مي روند

همه از اينجا به آنجا

  

پهلوي تو خوابيده بودم

انگار مرده

نه انگار

نمرده بودم

پرده ها را كنار زدم

همسرم از عكس هايم پاك شده بود يكهو

اتوبوس را بر عكس سوار شدم

و خيابان را اشتباهي

و جز اين كه

هر كسي به شكل او بود ... او نبود

 

تقدير !

بله آقاي دكتر

گزارش از موهوم است

صحنه را دوباره بازسازي كنيد

 سعي كنيد به فكر فرو برويد

به غم انگيز

: اتوبوس را برعكس سوار شده

خيابان را اشتباهي

وهمسرش از عكس هايش پاك شده

و يك ردپا كه همه از آن رفته اند

او

خودش

و همه  ...

 

اگر بگويم اي دوست

زود به زود مي آييم وُ

زود به زود  مي رويم وُ

هيچ همين است !

تو به ديدارمن نمي آيي

همين طوربه اتاق  ِتاريك فرو مي روم

ديدن  مفهوم ندارد

احتمال دارد    مولف محو شده باشد

يا دود  به هوا

يا مرده به دنيا بيايد

بله دكترها هم خواهند مرد   مولف ها زودتر

و چرا بايد به دريا  خوش آمد گفت    نگفت

اين آمدن وُ رفتن   رفت و آمد نيست ...

 

باید اعتراف کرد

پاي همه ي متن ها امضاي او پاك مي شود

شير پاك خورده بود

انگار دستی زود تر از دستهای تو بود

انگار همان كه سالها در كوچه  تعقيب مي كرد

 

چقدر با اين حاشيه سياه  كنار بيايم

اين عكس ها كه به او شبيه نيست

كسي كه مرده چطور در اين عكس ها زنده ؟ !

راهبندان شده

اما عبور  هست

يكي بعد از ديگري مي روند همه

و از يكي كه حضور داشت و غایب بود

يكي بود و يكي نبود

 

يك بام و دو هوا دارم

دردم از درد است وُ يار     درمان نيست

آنكه مي آيد اشتباهي مي آيد  اينجا آنجا نيست

هاج و واج در كوچه ايم

شاكي را قاضي كرده ايم

 

ديدم آمبولانس در حاشيه ايستاده است

كه  هر لحظه يكي را  ببرد

و يكي را هر لحظه

تعقيب مي شويم  وُ گريز در كار نيست ...

 

شگون ندارد

بالاي سر مرده

اين قدر حرف

اين قدر تاويل !

 

من زیر عقل زده ام

زیر میکروسکوپ  و هرچی ...!

 

از آن اتاق به این اتاق

چقدر احتمال دارد ...   صفر !

 

بالای سرم به دورترین می رسید

چشم هايي كه فراموش كرده ام چه رنگي

با پیراهنش که سیاه

آمده بود

آسمان از بالای سرش

نه نمی شنود خانم !

به گذشته می رود           او  از حال  می رود

به گذشته می رود او  از  حال          می رود

جاده با موهای تو پیچان است

خبر مگر چقدر فوری بود ...

 

 

      آرش قربانی  زمستان ۱۳۸۴

 

+  شنبه دوم تیر 1386    آرش قربانی  | 

 

در ستایش شاعر 

 

آرش قرباني

 

گل سرخ گاه همان گل سرخ نيست

به همين دلیل ساده است

كه تو را به چيزي شبيه مي كنند

مثلا نه ماهي سرخ

نه سفالينه هاي كهن

و نه قطارهاي سريع

هيچيك به تو شبيه نيستند

با اين همه تو تشبيه مي شوي

و گل سرخ مي شوي

و استعاره ي قطارهاي سريع ...

اما شايد فقط يك اشتباه كافيست

تا نبينيم  از گوشه ي گل سرخ

پيراهن تو را  كه چگونه بيرون خزيده   

 

من به انبوه

در آسمانخراش هاي بلند

و بزرگراه هاي موازي   پرتاب نخواهم شد

آدم ها با شانه هاي رودخانه

و شباهت همسرانشان به واژه هاي از قلم افتاده   زنده اند

و شايد همين پس و پيش كلمات است

كه يك تشابه كوچك را      اشتباه مي كند

 

حالا جلوتر بياييد

به مهماني اين شاعر

با سطحي بزرگ از صورتش

كه مقياس ها و درجه ها را كهنه مي كند

و حتي اشاره اي به او كافي ست

تا شما ناگهان پرنده شويد

و يا چتر به سر بگيريد

تا باران بيايد

زيرا مسافرت ما

فقط تا آستانه ي پنجره است

زيرا شاعر

با سوء تفاهم هاي بزرگ

از حاشيه هاي سياه

از گل سرخ

و از سفالينه ها  مي گويد

و ناگهان براي او

همان لحظه است

كه سطح زمان را بزرگتر مي كند

در نگاه موريانه

 

واژه اي را به ياد نمي آورم

واژه اي را فراموش نمي كنم

تسلي مي دهم جهان را

با پرنده اي كه بايد آب بنوشد

و با رفتن از اين اتاق به آن اتاق

و تكرار از روشنايي به خاموش

زيرا مسافرت ما  تنها

تا آستانه ي پنجره است

 

جلوتر بياييد  ...

 

 

+  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386    آرش قربانی  | 

 

برای شما چتر آورده ام 

 

به باران نزدیک می شوید

آسمان هنوز سهم کسی نیست

ميان اين و آن   اما

همه به یک سالگرد می اندیشند

کی ؟

وقتی صدای پایتان سبک می شود

وقتی کوهها نیم می شوند برای عبورتان

 

دوستت دارم

شما که نمی پرسید   کدامیک ؟

همان که موهایش  از پنجره بیرون ریخته و

چشم هایش را هر چقدر بکشید

باز شبیه سیب نیست

 هر کسی که دوستت دارم  همین !

هنوز هر توضیح ترا گم می کند

یعنی پرنده مردنی است

اشارتی است به شما

و هنوز در فکر آن کلاغم

یعنی مغشوش

و دلم هری می ریزد

که های و هوی او

در آن همه شعر

یک کوچه فرعی بود

 

به یاد بیاورم

که مرگ سایه دراز درناها ست

وقتی تصورشان از دریاچه می گذشت

وقتی سیاهچاله ای که نیمه هر کسی ست

در دوستت دارم خالی است

و در آن بنفشه که نقش تو را بازی می کرد در شعر افسوس

حالا در هیچ نقشه ای تو را پیدا نمی کنم

انگار چشم های ما مزاحم توست

و دوری بخش بزرگی از نزدیکی است

 

به رودخانه فکر می کنم

به لکه ی آرام لک لک ها در دور

و می فهمم که تسلیتی پیش روست

و مادری که جهان را جارو می کند

یکروز از پله ها می رود

 

چیزی نزدیک

چیزی دور

بوی ادویه می دهم

فکر می کنم چرا در تهران چرا در لندن

چرا در کجا

یک تکه از زمین برای من است

اگر چه آسمان هنوز سهم کسی نیست

و چیزی که همه جا سیاه شده می ارزد

به یکبار ملاقات

 

برای شما چتر آورده ام

به باران نزدیک می شوید

ای دل غافل

 

 

+  جمعه چهارم خرداد 1386    آرش قربانی  | 

 

آژیر گل های قرمز

 

آرش قربانی

 

مي دانم

من يك اشتباه هميشه است !؟

من می توانم شما

آقای رئیس جمهور

و افلاطون باشم

شعرهای حافظ را سر و ته بخوانم

و قرینه باد ها نباشم

اما تو از نزدیک ترین قطارها نگاهم مي كني

نمی خواهم بگویم بانو

همسر

یا باران

فقط نامه ای که برای تو پست می کنم آدرس ندارد

 

چقدر عجيب

آژیر گل های قرمز !

زیر بمباران نمی شود با چتر  رفت

خاک مگر چقدر می خواهد

و آقای رئیس جمهور

در نطق های روزانه

به آمدن پرنده های سردسیري اشاره نمی کند

من هنوز شباهت هیچ جاسوسی را با خودش نمی فهم

 

مغشوشم

آمدن گذشته را نمی فهمم

و اشاره می کنم به پرنده های سردسیر

که وقتی بر می گردند جا مانده اند

و وقتی می رسند رفته اند

در صندلی ام برای اندوه جا دارم

فرش کهنه ای که زیر پایم است ، زمین

هنوز همچنان که می چرخد می چرخم

و سر و ته 

می رسم به روزی که یکی بود که يكي نبود

 

ما لاک پشت هستیم

ساحره را دیگران می گویند

پشت سر قرن ها راه مي رويم

و پشت سرمان می گویند هیس ... !

و من را

در ساعت هفت کسی گم نمی کند

روبروی این همه صندلی در برهوت

با خودم که یکی از خودم ها هستم

درباره کلنجار حرف می زنم

شکل آقایی که در آیینه دیده ام

با همان پرنده های سردسیر

در کلاه سیاهش

 

من همیشه آن طرفم

شکل غوزه های پنبه که جمع می شوند

و شکل باد را نشان مي دهند

اقتباس دوري از چه كسي ؟

نمي خواهم از شما اعتراف بگيرم

پرنده را اشتباه به مقصد مي رساند

يقين دارم ...
+  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386    آرش قربانی  | 

چرا در تردید زندگی می کنم

آیا همان که پناهنده شد و باران

من نیستم ؟ ...

 

                                            به علی مفردی                        

ايستگاه مترو

 

غريبه اي كه ناگهان از پنجره آمد

ايستگاه مترو را نشانم داد :

- آقاي قرباني !

يك لحظه وقت داريد ؟

 

نگاه كردم :

در پالتوي سياهش كلاغ ها غار غار مي كردند

با خودم گفتم :

-حتما چند لحظه دست نگه مي دارد تا پالتويم را بپوشم 

و چقدر زود !

 

نگاه كردم :

در پالتوي سياهم كلاغ ها غار غار مي كردند ...

 

- زمستان ۱۳۸۵

 

+  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386    آرش قربانی  | 

 

به خوانش گذاشته ام . دستور العمل تازه ای که این روزها به خودم بیش از همه توصیه می کنم . درباره موفق بودن یا نبودن این شعر چیزی نمی دانم . واقعا نمی دانم .  این متن را به خوانش ها و نقدهای شما می سپارم  پس بنویسید ...

                                                                            آرش قربانی

گل های اندوه

شب به خیر خانم

قهوه فوری دوست ندارید !

انگار شبیه همه هستید و هیچ کس ...

 

به این نقشه های بزرگ لرزه  نگاری خوش آمدید ! 

لایه های درون چقدر ساده به لرزه در می آیند

و این سوراخ

این چاه های بزرگ چرا هیچوقت پر نمی شود

 

گفتید نزدیک بزرگراه ها زندگی نمی کنید !

چه اتفاق تازه ای !

خیلی چیزها فقط از یک پنجره دیده می شود

یک احوالپرسی

یک خداحافظی کوتاه

چشم های براق شما هم که عکسش اینجاست

بله

گم شده

گم شدن

یک روز که از خانه بیرون می آیی می فهمی گم شده ای ... یا می گویند

همین جاست که یک گسل  تکان می خورد و ما فکر می کنیم زلزله

شاید به آتش فشان شبیه تر است

معشوق من هم   دستهای گم شده ای داشت

نامش همین است

یک قرن ِ پیش شاید

از توی پستو دیدمش

که داشت از توی نیلوفرها

و من داشتم از جسد ِ یک مرگ

که خیلی ساده  به خانواده آمد و رفت

اما آمد و رفت !

حالا هیچکس       پنجشنبه به آنجا نمی رود

                            روضه یا شعر بخواند

                             که فقط کلاغ ها به یاد آدم بیایند

اینجوری است که شعر

مثل سوسک    توی تاریکی است

اصلا شما ریکاردو ریس را دیده اید ؟!

وقتی با شعرهایش از  بازار تره بار می گذشت

و روشنفکر که چشم هایش سیاه بود

انگار چشم های شما هم سیاه است

و چشم های ...

مارکس هم گفته بود

دود کارخانه به چشم کارگر می رود

اما نگفته بود

که چشم های شما هم سیاه است

و حال ما ...

اصلا کشف آتش به همین جا ختم نمی شود

به همین چشم ها

که از لابه لای نیلوفرها

به آدم نگاه می کنند ...

تازه می فهمی چرا

آنقدر دور

و آنقدر عجیب

گاهی که بر می گردیم

همان نیستیم که رفتیم

همان که باید دوباره به پنجره نگاه کند

و کتابخانه را رها

[چون به پشت بنگری

همه جا تویی

همه جا تری ... ]

ما گسل های دیگری داریم

و داریم بی خودی  بیخودی مرده ها را تکان می دهیم

 

 

دلم می خواهد هر چه زودتر

بله هر چه زودتر

این دیوانه به قفس نرود

چون خیلی چیزهاست که اشتباه است

این هم یکی ...

اصلا من از قطارهای سریع السیر خوشم نمی آید

مثل شما که از قهوه ی فوری

و چقدر زود می رسیم ؟

چشم های شما گل های اندوه اند ...

اجازه بدهید از این قطار پیاده نشویم

من اصلا دیوانه نیستم ...

 

 


خوانش حمید رضا تقی پور بر شعر « گل های اندوه » :

چقدر عمیق و پیامبر گونه: "لایه های درون چقدر ساده به لرزه در می آیند"
و یا:
" گاهی که بر می گردیم

همان نیستیم که رفتیم"
و جالب این که جای گاه این جملات را با فواصلی زیاد که میانه هایشان را سطوری در بر گرفته که من لزوم وجودی شان را حس نمی کنم:

"گفتید نزدیک بزرگراه ها زندگی نمی کنید !

چه اتفاق تازه ای !

خیلی چیزها فقط از یک پنجره دیده می شود

یک احوالپرسی

یک خداحافظی کوتاه

چشم های براق شما هم که عکسش اینجاست

بله

گم شده

گم شدن"

و چه محسوس است برایم و زیبا:
"چشم های شما گل های اندوه اند ...
اجازه بدهید از این قطار پیاده نشویم" (کاش این دو سطر مال من بودند)
شعر از آغاز با اضافه کردن حرف "ن" به کلمه "دارید" سطر دو, حرکتی پر معنا را به تصویر می کشد. شب به خیری را هیچ گاه در آغاز یک آشنایی به کار نمی گیریم و این نشان از زمان سپری شده ای داشت که شاعر قبلن با آن خانم بوده و البته میل شاعر را به مصاحبه با خانم (معشوق؟) با بیان: "قهوه فوری دوست ندارید (؟؟)" یک نوع خاهش و البته با حفظ غرور است. پس خانم این جا گونه ای جذابیت را برای شاعر رو کرده که در فواصل گوناگون به ستایش آن ها نیز می پردازد: "چشم های براق شما" و "اصلا کشف آتش به همین جا ختم نمی شود/به همین چشم ها/که از لابه لای نیلوفرها/به آدم نگاه می کنند ..." و این همان حسی ست که گاه شاعر از بروز بی پروایش امتناع می کند: "خیلی چیزهاست که اشتباه است".
این که شعر از کدام دریچه فلسفی پردازش می شود بسیار مهم است ولی صدای یک انسان در شعر موج می زند که: "همین جاست که یک گسل تکان می خورد و ما فکر می کنیم زلزله/شاید به آتش فشان شبیه تر است/معشوق من هم دستهای گم شده ای داشت." نفرت از این گونه فرسایش زمان برای هم سازی شاعر با خانم به شکلی که پیش گرفته نمایان است و با توجه این سکوت خانم را نوعی توهین و بی میلی نسبت به خود قلمداد می کند, پس از طاقی حوصله می گوید: "اصلا من از قطارهای سریع السیر خوشم نمی آید/مثل شما که از قهوه ی فوری" و بساط لجبازی این گونه شکل می گیرد ولی شاعر شیفته! : "اجازه بدهید از این قطار پیاده نشویم".

آرش جان من نگاهم به این شعر و گمانه حسی انسانی ام را به نفع مسایل پیچیده سیاسی تلطیف ندادم. چه اگر شاعر ابتدا از حس خود که حسی معطوف از دانش و بینش اوست باز به معنایی فرا فکری درگیر باشد از اصل حقیقت خود باز می ماند و در نتیجه بار نگاتیو خود را به خاننده گسیل می دهد. و این همان چیزی ست که شاعر در پی اش نیست و روح شعر تو بر فیزیک واژه گان اش برتری دارد و این را نه مدیون واژه که مدیون پردازش واژه می باشد:
"لایه های درون چقدر ساده به لرزه در می آیند"
" گاهی که بر می گردیم

همان نیستیم که رفتیم"

 

+  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386    آرش قربانی  | 

 

جغرافیای من یعنی نقشه های سرم

اکران جهاني

 

 ليلي عوضي شده ام  خيلي

پناهنده شدم در قطاری که نرفت به سیبری

هر روز دیروز و دیروز اکران چند شنبه بود

حالا که به خانگي شدن مداوم پيراهنم مشکوکم

حالا که   اسناد اين فاجعه در کيفم نيست

چون قتل عامي در من اتفاق نيافتاده    قاتل کيست 

چشم هايم که دريا نيست که بخواهم مثل جنازه اي بر گردي

بر گردن نمي گيرم

زندگي با خودش تکراري مي رود اين پاهايي که از حوصله

 از کوچه از دماغه از سر بالا مي رود

 

جغرافياي من يعني نقشه هاي سرم  

 مبادا تهراني زير سر پيدا کنم و گم کنم خودم را

ادامه ي حياتم ندهيد

من ممنوع است

 چون کسي که هستيم هستيم    پس نيستيم

چون اجازه ي بزرگي دارد مرگ      براي ورود   براي خروج  

 کافيست خانه ام را گم کنم

که هميشه آدرسي در دست و در گم شدن دست داشته باشم

کافي ست شهادت بدهم   که کور رنگ مادرزادم و

 فقط عکس سياه و سفيد مي بينم   آقاي قاضي

دو تايي نمي بينم    فقط مي بينم

چون کيستم و همسرم هر کسي ست   چه کسي است با من

با من که مدام در خيابان متاسفم

با من که ببخشيد خانم پيراهن تان !

و به خاطر جهاني شدن

قهوه تان را با من بنوشيد

 

و اندام تو حالا جهاني و من مثنوي نخوانده شکسپير مي شوم

در قواره ي اين پيراهن عاشق که معشوقي پيدا نمي کنم

حالا کجايي باشم و تو تهراني و من نه

حالا که گم کنم اگر گم شده ام را      خودم گم شده ام 

لابد چه کسي پيدا شد

که باراني تو را داشت و باران هاي تو را نه 

نه

قطاري به دلخواه تو به مقصد نمي رود

بيهوده است

در زميني که فقط خطوط   مرزهاي تو را کشيده ايراني باشي و

در ملال پاريس    جويس نخوانده باشي و

در جويس ،    ويس و رامين و

از ايفل    خودت را رها نکرده باشي     براي خودکشي

 

بيهوده است …

 

تابستان 84

بجنورد

 

 

 

+  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386    آرش قربانی  | 

 

 

 

- به اين چهره خوب نگاه كنيد

   به آن چهره هاي پشت سر

  و به آن چهره ها كه در اين عكس غایب اند

  و يا آن چهره ها كه در خيابان قدم مي زنند

  آيا خودتان را در میان آنها نديده ايد ؟ ...

 

  

پناهنده    شما را غافلگير مي كند

رئيس جمهور درباره اش فكر مي كند

و نانوايي براي او نان مي پزد

اما پناهنده     لاك پشت دريايي دوست دارد 

 

 

 

+  جمعه هجدهم اسفند 1385    آرش قربانی  | 

 

 

من سیاهپوست هستم

  

 

 

 براي جهان نقشه ي تازه اي كشيده ام

بدون هيچ مرز

و فكر مي كنم

اگر شاخ آفريقا را از ديوار اتاقم بياويزم چه مي شود

 

 

- در فرهنگ لغت درباره ی من چيزي ننوشته اند 

من سياهپوست هستم

رژ لب مي زنم

 

 

 

 

 

+  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385    آرش قربانی  | 

صاحب اين عكس گم شده

 چند شعری

شعر  گم شده را من به « چند شعری شدن » نسبت دهم . این شعر کار مشترک من ـ آرش قربانی ـ و دوست گرافیستمان بابک ونداد است . بابک ونداد به خوبی نشانه های گم شدگی را در عکس متنش تلفیق می کند و به درک بهتر و چند بعدی شدن متن عکس می افزاید . بدین جهت می توان گفت شعرهای دیگر این متن را بابک ونداد نوشته که می تواند مستقل و یا همراه با متن خوانده شود ...

براي ديدن اين عكس شعر كليك كنيد

+  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385    آرش قربانی  | 

ژاپن شاعر بزرگي است

 

هر روز كه گم مي شوم

يا هر روز كه سياه و سفيد مي شوم

در روزنامه

تيتري بزرگ آزارم مي دهد

روزنامه را بر عكس مي گيرم

و در صفحه ي پنج چنين مي نويسم :

ژاپن شاعر بزرگي است

كشوري كه در گوشه ي نقشه

ناگهان  لو مي رود

و  نقش بر آب مي شود ...

 

+  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385    آرش قربانی  | 

به خاطر جهاني شدن

 

قهوه تان را با من بنوشيد ...

 

 

يك روز كه قهوه مان سرد شد

به من گفت :

ژنرال كي مي خواهيد پرنده شويد ؟ !

و او گفت : وقتي باران تمام شد ...

 

 

+  شنبه دوازدهم اسفند 1385    آرش قربانی  |