تبليغاتX
جغد مینروا -
وبلاگ شخصی آرش قربانی
اشاره : ترجمه ی حاضر مدخل ساده و مفیدی برای ورود به فهم مدرنیسم و پسامدرنیسم است . حال آسان یابی و درک ناقص مفاهیم و انگاره های اساسی مدرنیته همچون عقل و آزادی در نزد بسیاری ضرورت بازخوانی های مجدد و دقیقتر از چنین مفاهیمی را آشکارتر می سازد . به زودی مقالات دیگری نیز در این زمینه در این وبلاگ منتشر خواهد شد .

پست مدرنيسم

 

مری کلیجز

 

برگردان : آرش قرباني

 

 

پست مدرنيسم  وضعيت پيچيده اي ست از ایده ها و نظریه هایی كه تنها از يك رشته مطالعات آكادميك در خلال سالهاي 1980 بيرون آمد.با اين حال ، تعريف دقيقي از پست مدرنيسم به سختي ميسر است ، چرا كه مفهوم آن در گستره ي بزرگي از حوزه هاي تحقيقي ،شامل هنر ، معماري ، موسيقي ، فيلم ، ادبيات ، جامعه شناسي ، ارتباطات ، روش زندگي و تكنولوژي ظاهر شده است. مشكل مي توان آن را از نظر تاريخي يا زماني مشخص كرد، چرا که به  طور دقيق روشن نيست كه از چه زماني پست مدرنيسم آغاز شده است .

شايد آسانترين راه براي مطالعه ي پست مدرنيسم  ، انديشيدن درباره ي مدرنيسم باشد، جنبشي كه به نظر مي رسد پست مدرنيسم  از آن متولد يا پديدار شده است . مدرنيسم به دو شيوه و از دو افق متفاوت  تعريف شده است كه البته هر دوي اين تعاريف با فهم پست مدرنيسم مرتبط است. نخستين تعريف از مدرنيسم به جنبش زيباشناسي اي باز مي گردد كه به طور كلي مدرنيسم نام گرفته است . اين جنبش ، عمدتا به ايده هاي قرن بيستمي غرب نسبت به هنر مربوط است ( اگر چه مي توان ردپاي اين ايده ها را در قرن نوزدهم هم به خوبي پيدا كرد ) . مدرنيسم ، تا جايي كه شما هم احتمالا مي دانيد، جنبشي در هنرهاي تجسمي ، ادبيات و هنر هاي دراماتيك بود كه استانداردهاي ويكتوريايي در مورد اين كه هنر چگونه به وجود  آيد ، چگونه مصرف شود و چه معنايي دهد را يكسره به دور انداخت .در دوره اي از مدرنيسم بزرگ ، در حدود سال هاي 1910 تا 1930 ، ظهور چهره هاي شاخصي از ادبيات مدرن  باعث شد تا آنچه می تواند  شعر يا داستان باشد و یا هست ،به شكلي راديكال  باز تعريف شود : نويسندگاني همچون ولف ، جويس ، اليوت، پاوند، استيونس ، پروست، مالارمه ، كافكا و ريلكه به مثابه پيشگامان مدرنيسم در قرن بيستم محسوب مي شدند .

به لحاظ محتوايي ، ويژگي هاي اصلي مدرنيسم عبارتند از :

1ـ تاكيد بر تاثرگرایی و سوبژكتيويته در نوشتار ( و همين طور در هنر هاي تجسمي ) . در نتیجه آن پافشاري هنر كلاسيك  بر چگونه ديدن ، چگونه خواندن و چگونه احساس كردن ، در هنر مدرن يكسره به تاكيد بر آنچه دريافت مي شود، بدل شد. نوشتار سيال ذهني آندره برتون مي تواند نمونه اي  از اين دست باشد.

2ـ گذار از عينيت گرايي و ابژكتيويته اي كه توسط راوي داناي سوم شخص ، نقطه ي ثابت ديد در روايت و حذف موقعيت هاي حسي شكل گرفته بود.حكايت هاي چند روايي فولكلورنمونه ي مناسي از اين جنبه ي مدرنيسم است.

3ـ محو شدن تدريجي تمايز بين ژانرها ، آنچنانكه شعر بيشتر همچون وقايع نگاري مستند به نظر مي رسيد ( در آثار اليوت يا ئي ئي كامينگز‌ ) و داستان نمايشي همچون شعر پيدا كرده بود ( در آثار ولف و جويس ) .

4ـ تاكيد بر فرمهاي گسيخته ، روايتهاي نا متوالي و كلاژهاي تصادفي از ماتريال هاي نا همجنس و متفاوت .

5 ـ  تمايل به بازتابش يا خودآگاهي پيرامون توليد اثر هنري ، تا جايي كه هرتكه از اثر توجه مخاطب را به اين باور سوق مي دادكه يك اثر همچون يك شيء ،  به شيو هاي منحصر به فردي توليد و مصرف مي شود.

6 ـ پرهيز از فرمهاي رسمي زيبايي شناسي به كمك انگاره هاي ميني ماليستي ( در شعر هاي ويليام كارلوس ويليام) و به طور كلي طرد نظريه هاي زيبايي شناسي رسمي با رويكرد خود به خودي و آزاد به آفرينش اثر هنري.   

7 ـ طرد تمايز بين فرهنگ فرادست و  فرودست يا فرهنگ عامه ، كه با گزينش خاص ماتريال مورد استفاده در توليد هنر و نوع شيوه هاي به كار گرفته براي نمايش ، توزيع و مصرف هنر صورت مي گرفت .

پست مدرنيسم، همچون مدرنيسم با پيروي از بسياري از همين ايده ها تمايز بين فرمهاي هنري والا و سطحي  را محو مي كند ، از تمايزهاي سختگيرانه ي ژانرها طفره مي رود و بر التقاط ژانرها ، تقليد مضحكانه، كلاژ ، طنز و بازيگوشي در اجراي آثار هنري تاكيد مي كند.هنر پست مدرن ( و همينطور انديشه ي پست مدرن ) از بازتابش و خودـ آگاهي ، از هم گسيختگي و ناپيوستگي ( به ويژه در ساختارهاي روايي ) ، ايهام ، همزماني و همچنين تاكيد بر سوژه هاي ساختار گريز ، مركز گريز و نا امونيستي ياري مي گيرد .

اما در حالي كه پست مدرنيسم در بسياري از اين شيوه ها همچون مدرنيسم تظاهر مي كند ، با اين همه رفتارش با اين رويكردها به گونه اي متفاوت از مدرنيسم است .براي مثال مدرنيسم علاقه مند به حضور يك طرح گسيخته از سوبژكتيويته ي انساني و تاريخ است ( بن مايه ي انديشه اي اليوت در سرزمين سوخته يا ولف در خانه ي روشن ).

اما مدرنيسم اين طرح را چنان گسيخته نمايش مي دهد تا همچون يك فقدان/ غياب به نظر برسد . بسياري از آثار مدرنيست ها ، سعي داشتند تا این ايده  را اجرا کنند كه اثر هنري مي تواند وحدت ، پيوستگي و معنايي را كه اكثرا در اثر زندگي مدرن از دست رفته بود نمایش دهد . هنر مي خواست آن چه را ساير نهاد هاي انساني در انجام آن شكست خورده بودند، فراهم آورد .پست مدرنيسم به عكس بر ايده ي گسيختگي ، بحران و از هم پاشيدگي واقعيت در جهان مدرن سوگواري نمي كند و تقريبا بر آن پايكوبي مي كند. بي معنايي جهان ، اجازه نمي دهد كه هنر مي تواند معناي آن را بسازد .هنر تنها اجازه دارد به شكل بازيگوشانه  با اين بي معنايي بازي كند .

چشم انداز ديگري براي مطالعه ي روابط ميان مدرنيسم و پست مدرنيسم اين امكان را مي دهد تا بعضي از اين تفاوت ها را پر رنگ تر كنيم .آنچنانكه فردريك جيمسون مي گويد ، مدرنيسم و پست مدرنيسم شكل بندي هاي فرهنگي اي هستند كه مرحله ي معيني از تاريخ سرمايه داري را همراهي كرده اند .جيمسون ، از سه دگرديسي اساسي سرمايه داري  ياد مي كند  كه شكل هاي فرهنگي معيني را فرآوري كرده اند ( شامل اين كه چه نوعي از ادبيات و هنر در آنها توليد شده است )  . مرحله ي نخست ، سرمايه داري بازار است كه از اواسط قرن هجده تا پايان قرن نوزده در اروپاي غربي ، انگلستان و ايالات متحده و تمام قلمرو هاي تحت تاثيرشان شكل گرفت.اين مرحله مربوط به توسعه ي تكنولوژيكي خاصي است ، يعني موتور بخار و همراه باآن نوع خاصي از زيباشناسي يعني رئاليسم . مرحله ي دوم از اواخر قرن نوزده تا ميانه ي قرن بيستم امتداد مي يابد . اين مرحله، يعني سرمايه داري انحصاري،دوران موتورهاي الكتريكي و احتراق داخلي است و همراه با مدرنيسم جلوه گر مي شود. سومين مرحله ، مرحله اي كه ما اكنون در آن قرار داريم ، سرمايه داري مصرفي يا چند مليتي است ،ـ با تاكيد عمده بر بازاريابي ، فروش و كالاهاي مصرفي و نه  توليد  ـ  كه تكنولوژي هسته اي ، انقلاب الكترونيك و هنر پست مدرن را در بر مي گيرد .

مشابه ويژگي هايي كه جيمسون براي پست مدرنيسم و برحسب شيوه ي توليد و تكنولوژي  آنها ياد مي كند ، تعريف دوم از پست مدرنيسم بيشتر از تاريخ و جامعه شناسي برگرفته شده تا ادبيات و هنر . اين رويكرد پست مدرنيسم را به عنوان نامي از يك شكل اجتماعي كلي يا مجموعه اي از رفتارهاي تاريخي / اجتماعي  تعريف مي كند . به بيان دقيقتر ، اين رويكرد بيشتر به تقابل پست مدرنيته با مدرنيته مي پردازد تا پست مدرنيسم با مدرنيسم.

تفاوت در چيست . مدرنيسم به طور كلي به جنبش هاي زيبايي شناسي قرن بيستم باز مي گردد. مدرنيته ، به مجموعه اي از ايده هاي فلسفي ، سياسي و اخلاقي مربوط است كه مبنايي براي ساختار هاي زيبايي شناسي مدرنيسم را فراهم آورده است .مدرنيته كهن تر از مدرنيسم است .واژه ي مدرن ، كه اولين بار در جامعه شناسي قرن نوزدهم مطرح شد ، به معناي تمايز گذاري تاريخ حاضر از تاريخ گذشته بود كه اصطلاحا تاريخ باستان ناميده مي شد. با اين همه نظريه پردازان در مورد اينكه دقيقا از چه دوراني مدرنيته آغاز شده ، اختلافات جدي دارند.اما  به طور كلي مي توان گفت كه تاريخ مدرن به دوران روشنگري اروپايي باز مي گرددكه از ميانه ي قرن هجدهم آغاز شد.ايده بنيادي انديشه ي روشنگري ،همان ايده ي اساسي امونيسم است . مقاله جين فلكس ، خلاصه مفيدي از اين ايده ها و باور ها را شرح مي دهد :

1ـ ايده ي وجود يك خود ثابت ، پيوسته و قابل شناخت .اين خود ، آگاه ، منطقي ، مستقل و جهاني است ـ به اين معنا كه شرايط فيزيكي يا تفاوت هاي مادي نمي تواند بر عمل اين خود اثر بگذارد . 

2ـ اين خود ، خود و جهان را به شكلي عقلاني باز مي شناسد .

3ـ شيوه ي آگاهي اي كه به وسيله ي خود منطقي ابژكتيو  توليد مي شود ، علم است كه مي تواند حقيقتي جهاني در باره ي جهان ، فارق از ذهنيت شخصي محقق، فراهم آورد.

4ـ دانشي كه توسط علم توليد مي شود حقيقي  و ذهني است.

5ـ دانش / حقيقتي كه به وسيله ي علم توليد مي شود، علاقه مند به منجر شدن به پيشرفت و تكامل است . علم (خرد عيني)، بررسي  تمام بنيان هاو اعمال انساني  را ممكن مي سازد و آن را بهبود مي بخشد .

6ـ خرد ، قضاوت صريحي از آنچه حقيقي است دارد و به همين ترتيب  قضاوت صريحي از آنچه درست و خوب است ( قضاوتي ازآنچه حقوقي و اخلاقي است ).آزادي ، در گرو اطاعت از قوانيني است كه به وسيله ي دانش كشف شده و توسط خرد تاييد شده است .

7ـ در جهاني كه خرد بر آن حاكم است ، حقيقت مي خواهد همان زيبايي ودرستي باشد .بنا بر اين تضادي بين آنچه حقيقي و آنچه درست است ، نمي تواند وجود داشته باشد .

8ـ افزون بر اين ، علم به مثابه پارادايمي براي تمام اشكال دانش اجتماعي است . علم بي طرف و عيني است و از اينرو تمام كنشهاي دانشمندان بايد بدون تعصب و انگيزي حاشيه اي باشد.

9ـ همچنين بايد زبان ، يا شيوه ي بيان به كار گرفته شده در توليد و انتشار دانش، منطقي باشد .براي منطقي بودن, زبان بايد شفاف باشد. زبان بايد تنها ابزاري باشد براي نمايش جهان واقعي ي تجربه پذيري كه ذهن منطقي تجربه اش مي كند.بنابر اين ، بايد يك ارتباط عيني و درست با ابژه هاي مورد مشاهده و واژه هاي به كار رفته در نام گذاري آنها داشته باشد ( بين دال و مدلول ).

اين موارد بعضي از باورهاي بنيادين امونيسم يا مدرنيسم است. آنها بدین منظور به كار گرفته مي شوند تا به شكل دقيقي تمام ساختارها و نهاد هاي اجتماعي ما  همچون دموكراسي , قانون , علم , اخلاق و زيبايي شناسي را توجيه و تبیین نمایند .

 

مدرنيته اساسا درباره ي نظم است : در مورد عقلانيت و عقل گرايي كه نظم را به دور از هرج و مرج تولید می کند. فرض بر اين است كه ايجاد عقلانيت بيشتر , نظم بيشتري را هم سبب خواهد شد و همچنين فرض بر اين است كه يك جامعه ي منظم تر بهتر عمل مي كند . چرا كه مدرنيته با پيگيري فزاينده ي سطوح نظم , جوامع مدرن را در برابر هر چيزي تحت عنوان بي نظمي , كه ممكن است فرايند نظم را تهديد كند , محافظت مي كند .بدين سان جوامع مدرن , بر اساس پي ريزي پيوسته ي يك وضعيت دوگانه بين نظم و بي نظمي بنياد شده اند تا اينكه بر برتري نظم اذعان كنند.

اما براي اين كار , آنها ناگزيرند مفهوم بي نظمي را تشريح كنند. همچنین جوامع مدرن همواره مجبورند تا بي نظمي را توليد كنند. در فرهنگ غرب , اين بي نظمي از نظمي كه در رابطه با ساير موقعيت هاي دوتايي تعريف شده , استخراج مي شود .بدين ترتيب , هرچيزي كه نا- سفيد , نا- مذكر , نا _ هتروسكچوال , نا- موجه , نا- منطقي و... باشد , بخشي از بي نظمي است و بايد به اشكال منطقي و منظمِ شناخته شده در جامعه ي مدرن بدل شود .

 

شيوه هايي كه جوامع مدرن در جهت خلق مجموعه هايي تحت عنوان نظم و بي نظمي به كار مي گيرد , ناگزيرند تا در رسيدن به ثبات موثر واقع شوند. ژان فرانسوا ليوتار ( نظريه پردازي كه عمده ي آثارش در مورد پست مدرنيسم است ), ثبات را با ايده ي توتاليته يا با يك سيستم توتاليزه ( فكر مي كنم به همان معناي دريداييِ  توتاليته به مثابه تماميت و جامعيت يك سيستم)  يكسان مي داند.ليوتار مي گويد , ثبات , نظم  و توتاليته در جوامع مدرن به مثابه روايت هاي بزرگ  يا ابر روايت ها تقدس يافته اند . روايت هاي بزرگ, روايت هايي است كه يك فرهنگ , خود , درباره ي رفتار و باورهايش باز گو مي كند . يك روايت بزرگ در فرهنگ آمريكايي  ممكن است روايتي باشد كه دموكراسي را منطقي ترين شكل حكومت مي داند . روايتي كه دموكراسي مي تواند و مي خواهد به خوشبختي كلي انسان منجر شود . آنچنانكه كه ليوتار مي گويد هر نظامي از باورها يا ايدئولوژي ,روايت هاي بزرگ خود را دارد . براي نمونه , روايت بزرگ ماركسيسم , بر این ايده استوار  است كه سرمايه داري خود ويرانگر است و سرانجام يك جهان سوسياليستي اتوپيايي ظهور خواهد كرد . اما شما ممكن است كه روايت هاي بزرگ را به مثابه گونه اي فرا_تئوري يا فرا _ ايدئولوژي فرض كنيد . يك فرا _ ايدئولوژي,  ايدئولوژي ئی است كه يك ايدئولوژي ديگر را نقادي مي كند(همچون ايدئولوژي ماركسيسم كه ايدئولوژي سرمايه داري را نقد مي كند ), روايتي كه نظام باورهاي موجود را تشريح مي كند .ليوتار مي گويد كه تمام جنبه هاي جامعه ي مدرن , همچون علم به مثابه شكل اصلي دانش , به اين روايت هاي بزرگ وابستگي تام دارند . بدين سان , پست مدرنيسم بحران روايتهاي بزرگ است , بحران باور هايي كه روايتهاي بزرگ به كار مي گيرند تا تناقض ها و ناسازه هايي كه ذاتي هر سازمان يا جريان اجتماعي است را پنهان كنند . به ديگر بيان , هر تلاش براي آفرينش نظم , حجم برابري از ايجاد بي نظمي را طلب مي كند . اما يك روايت بزرگ , نقابي است براي ساختار مجموعه اي كه تحت عنوان بي نظمي , بد و ناحقيقي تعريف مي شود , اما واقعيت نظم , منطقي و زيباست . پست مدرنيسم با طرد روايت هاي بزرگ , به خرد _ روايت ها , روايت هايي كه تنها محدوده ي كوچكي از عمل را تشريح مي كنند , محدوده اي از رويداد هاي عموما محلي را تا مفاهيم عام و كلي , مجال بروز داده است . خرد _ روايت ها , كه اغلب به شكلي موضعي , موقت , محتمل و زودگذر طرح مي شوند , ادعاي جهاني شدن حقيقت , عقل و جاودانگي را ندارند .

 

جنبه ي ديگري از انديشه روشنگري , ايده اي است كه زبان بايد شفاف باشد , كه كلمات تنها به عنوان ابزار ارائه ي انديشه و اشيا مطرح اند و هيچ نقشي فراتر از اين ندارند . جوامع مدرن  وابسته به ايده اي هستند كه دال بر مدلول دلالت مي كند و واقعيت درون مدلول ها است .با اين وجود در پست مدرنيسم تنها دال ها وجود دارند و ايده ي جاودانگي و پايداري واقعيت و همراه با آن ايده ي مدلول هايي كه دال ها بر آن دلالت مي كنند, محو مي شوند . براي جوامع مدرن تنها سطوح بدون عمق وجود دارند : تنها دال ها بدون هيچ مدلولي. به عبارت ديگر , همانگونه كه بودريار مي گويد در جامعه پست مدرن  هيچ ارژينالي وجود ندارد , تنها كپي ها يا آنچه او وانموده مي خواند وجود دارد . 

 

در نهایت پست مدرنیسم با پرسش از سازمان دانش ارتباط می یابد . در جوامع مدرن ، دانش معادل علم است و دربرابر روایت قرار دارد . علم دانش خوب است و روایت  بد ، ابتدایی و غیر عقلانی است  ( و از این رو متعلق است به زنان ، کودکان ، اقوام بدوی و دیوانگان) . با این وجود خوب بودن دانش در دوران مدرن از این جهت  است که شخص از طریق آموزش  به فراگیری دانش می پردازد  تا به طور کلی یک شخص آگاه و تحصیلکرده باشد . این مسئله آرمان آموزش هنرهای زیبا است . با این حال در یک جامعه پست مدرن ، دانش کارکردی می شود – شما چیزهایی یاد می گیری نه برای اینکه آنها را بدانی ، بلکه برای آنکه از آن دانش استفاده کنی . همچنانکه ساروپ می گوید ، امروزه سیاست آموزش بر مهارت و کارآموزی تاکید دارد و نه بر یک آرمان انسانگرایانه ی مبهم برای کسب دانش به طور کل . این مسئله برای اکثریت انگلیسی زبان حادتر است . " با مدرکت چه کار می کنی ؟ "

 

دانش نه تنها در جوامع پست مدرن خصلت سودمندانه می یابد ، بلکه همچنین در جوامع پست مدرن به شکل متفاوتی از دوران مدرن توزیع ، ذخیره و سازمان می یابد . ورود فن آوری های رایانه ای و الکترونیکی انقلابی اساسی در شیوه های تولید ، توزیع و مصرف دانش در جوامع ما به وجود آورده است ( به واقع می توان استدلال کرد که پست مدرنیسم به بهترین وجه با ظهور فن آوری های رایانه ای در ابتدای دهه ی 1960 به مثابه نیرویی غالب در همه ی وجوه زندگی اجتماعی ، تعریف می شود ) . در جوامع پست مدرن ، هر چیزی که نتواند به زبانی قابل فهم و ذخیره سازی برای رایانه ها ترجمه شود – برای مثال هر چیزی که قابلیت دیجیتالی شدن نداشته نباشد – نمی تواند به دانش بدل شود . در پارادایم حاضر ، بر خلاف پارادایم مدرن / انسانگرایانه ، متضاد " دانش " ، " جهل " نیست بلکه " پارازیت " است . هر چیزی که نتواند به عنوان نوعی از دانش دسته بندی شود " پارازیت " است ، که به این معناست که آن چیز برای این سیستم قابل شناخت نیست .

 

لیوتار می گوید ( و این همان چیزی ست که ساروپ زمان زیادی صرف بیان آن می کند ) که پرسش مهم برای جوامع پسامدرن این مسئله است که چه کسی تصمیم می گیرد که دانش چیست ( و چه چیزی " پارازیت " است  ) ، و چه کسی می داند چه چیزی الزاما باید قطعی باشد . چنین تصمیم هایی درباره ی دانش ، معیارهای مدرن / انسانگرایانه ی پیشین را در بر نمی گیرد : برای مثال برای تعیین دانش به عنوان حقیقت  کیفیت فنی آن در نظر گرفته می شود ، یا به جای  نیکو و عادلانه بودن دانش  کیفیت اخلاقی آن و یا به جای زیبایی ، کیفیت زیباشناسانه آن مد نظر قرار می گیرد . همچنین لیوتار می گوید حال دانش از پارادایم یک بازی زبانی ، که توسط ویتگنشتاین مطرح شده ، پیروی می کند . در این جا من قصد ندارم به جزئیات نظریه ی بازی های زبانی ویتگنشتاین بپردازم . ساروپ به زیبایی این مفهوم را در مقاله ی اش برای آنها که به این بحث علاقمند هستند بیان کرده است .

 

مسائل بسیاری درباره ی پسامدرنیسم وجود دارد که باید پرسیده شود و یکی از مهم ترین آنها درباره ی سیاست است – یا به بیان دقیقتر این که آیا این حرکت به سوی چند پارگی ، موقتی بودن ، عملکرد و عدم ثبات امری نیکو ست یا بد ؟ پاسخ های گوناگونی به این پرسش داده شده است .با این وجود در جامعه ی معاصر ما ، میل به بازگشت به دوران پیشاپسامدرن ( یعنی دوران اندیشه ی مدرن / انسانگرا / روشنگرانه ) گرایش به همزیستی با گروه های سیاسی ، مذهبی ، فلسفی محافظه کار پیدا کرده است . در واقع به نظر می رسد یکی از تبعات پسامدرنیسم ، رشد بنیادگرایی مذهبی باشد که به صورت  مقاومت در مقابل قرائت " روایت های بزرگ " ِحقایق مذهبی جلوه می کند . این مسئله شاید به وضوح ( برای ما در آمریکا ) در بنیادگرایی مسلمانان در خاورمیانه دیده می شود ، که کتابهای پست مدرنی – همچون آیات شیطانی سلمان رشدی – را ممنوع می سازد چرا که این کتابها چنین روایت های بزرگی را شالوده شکنی می کنند .

 

این پیوند میان رد پست مدرنیسم و محافظه کاری یا بنیادگرایی شاید به خوبی توضیح دهد که چرا اعتراف آشکار پست مدرن به چند پارگی و کثرت به جذب لیبرال ها و رادیکال ها منتهی می شود . این پیوند به وضوح می گوید چرا نظریه پردازان فمینیست ، پست مدرنیسم را آنچناکه ساروپ ، فلکس و باتلر همگی گفته اند ، جذاب یافته اند .

 

در هر حال به نظر می رسد پسامدرنیسم راهکارهایی به جای  پیوستن به فرهنگ جهانی مصرف پیشنهاد می دهد ، فرهنگی که کالاها و شکل های دانش از طریق نیروهایی فرا فردی ارائه می شوند . این راهکارهای جانشین بر روی تفکر هر نوع عمل ( یا کشمکش اجتماعی ) الزاما محلی ، محدود و جزئی و با این وجود موثر تمرکز دارند . با دست کشیدن از " روایت های بزرگ " ( همچون آزادی همه ی طبقه ی کارگر ) و تمرکز بر اهداف محلی گرایانه ( همچون افزایش مهدکودک ها برای مادران کارگر در اجتماع ما ) ، سیاست های پست مدرنیستی راهی را پیشنهاد می کنند برای تئوریزه ساختن وضعیت های محلی به مثابه موقعیت های سیال و غیر قابل پیش بینی ، هرچند این موقعیت ها توسط گرایش های جهانی تحت تاثیر قرار می گیرند . از این رو شعار سیاست های پست مدرنیستی می تواند " جهانی اندیشیدن و محلی عمل کردن " باشد – بدون آنکه از بدل شدن به هر نوع طرح بزرگ و برنامه ی مسلط هراس داشته باشد .    

 

+  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386    آرش قربانی  |