تبليغاتX
جغد مینروا -
وبلاگ شخصی آرش قربانی

یادداشتی منتشر نشده در باره ی

شعر ساعت ، علی عبدالرضایی

در پرانتز : همچنان که از نام این مقال پیدا ست غرض انتشار یادداشتی ست منتشر نشده  درباره ی شعری که حال می توان از دریچه ای دیگر و متفاوت بدان نگریست . بی شک شعر ساعت یکی از بحث انگیزترین شعرهای مجموعه ی " من در خطرناک زندگی می کنم " علی عبدالرضایی است که در آغاز انتشار خود در سایت مجله شعر ( که بدون افشای نام شاعر آن صورت گرفت ) خوانش های متفاوتی را سبب شد . از این مسئله که بگذریم خود من بر این باورم که آن نظریه ی شعری که علی عبدالرضایی و پرهام شهرجردی تحت عنوان " پسای هفتاد " معرفی کرده اند بیش از هر چیز در شعر ساعت ، تنوین و چارراه متجلی ست که نگاه و نقد آن جز از دریچه ی نقد مدرن ادبی و فلسفی میسر نیست . بی شک می توان موافقان و مخالفان بسیاری را درباره ی این نظریه ی شعری پیدا کرد که هراز گاهی از گوشه و کناری سر بر می آورند . حال شاید خود من هم چندان  به چنین حرکت های انتزاعی در شعر باور نداشته باشم اما به هر حال این شعر خود را به صورت نوعی حرکت آوانگارد افراطی و متفاوت عرضه می کند و بیش از آن ها به ما درباره ی ظرفیت های فرمی و زبانی خود پیشنهاد می دهد که بتوان آن را نادیده گرفت . حال می توانم مشتاقانه از شما هم دعوت کنم تا به طور کلی نظر و نگاه خود را به حرکت کلی شعر در آینده در این باره با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید . نظر شما درباره ی نظریه شعری " پسا هفتاد " چیست ؟

هر خوانشی فالوس خود را به خوانش می كشد

 

با اين فرض كه اولين وهله ی خوانش متن پذيرفتن آن است و حتی پزيرفتن آن به مثابه ی تن دادن به آن ، به اين معنا كه خوانش از متن حلاجی ادبيت متن و غيره و ذالك آن نيست تا مخاطب در مقام خوانش از كژی و راستی متن سخن بگويد ، از لحظه هايی از سخنم كه متن را به محاكمه كشيدم پوزش می طلبم . چنين محاكمه ای در حقيقت فروكاهش ناشيانه ای از متن است و بايد اينجا به آن اعتراف كنم . مسئله ی خوانش شايد بيش از هر چيز نوعی پديدارشناسی متن در افقی باشد كه آن را پديدار كرده است . پس  پيش از هر چيزبايد به رويدادگی متن گوش فرا داد و خود را دربن بست  بن مايه ها گرفتار نكرد . اين تنها يك نظام پليسی ست كه درلحظه ی ظهور متن آن را به چند و چون معنا و طعم های نعنای خودش می كاهد . ما را فقط اين بس كه دست بندهايمان را برای بستن بی درنگ دست های متن غلاف كنيم و نه چيز دگر .

 

مسئله ی ديگر شايد رويدادگی شعر ساعت در زبانی فالوسنتريك باشد . اين درست كه ما در اين شعر زمان را به گونه ی ديگری در زبان به تجربه در می آوريم  اما زمان زبان را هنوز در ساختار فالوسنتریك خود می بينيم . چرا كه شايد نحو متن هنوز نحو فالوسنتريك ژرفای متن را محو نكرده است . هنوز ما در اين گزاره ها با نقطه ی ثقلی  روبروييم كه گشتاورهای خود را فقط كمی منحرف می كند نه اينكه دلالت های زمان - زبانی خود را كاملا محو كند. اين برخوردهای پورنوگرافيك زبانی _ به معنای رويكردی كه هنوز بر نمايش اندام تناسلی ساختار خود تاكيد می كند_ هنوز هر جا و در بی جاهای متن حاضر است . ما با تاكيدهايی پورنوگرافيك بر زمان و در هم شكستن آن روبروييم . گويی با روسوی نوجوانی روبروييم كه از نشان دادن بی پروای اندام تناسلی خود  به زنان محلی فرانسه  لذت می برد . ما هنوز با منی روبروييم كه در نشانه های آيينه ای متن اينبار نه اگوی خود كه ذهنيت اين اگو را متولد می يابد ، چرا كه هنوز من نوعی فاعليت دارد ، جمله ها بيشتر فعليه اند و من را بروز مي دهند به عنوان سوژه ی عمل كننده ای كه نشانه ها باقي از او و كنش او معنا و تن يافتگی می گيرند . اين كنش ِ من هنوز زمان ِ زبان را با خود طی می كند و طفره نمی رود از آن   :

عقربه ها بر ميز كار می كرديم

گيج می‌خورديم

من از كوچكترم تكان نمی‌خوردم

و روی سنگين راه می‌بردم

دنبال تو من باز بوده‌ام

در جای جای اين متن ما اين روسو را می بينيم .اين متنی كه زبان را تحريك می كند ، استمنا می كند تا معنايی از بی معنايی بيرون بكشد و آلت تناسلی خود يعنی نام من را منتشر كند ، افشا كند چه بسا كه هنوز تقدير جهان را بسته به آن می يابد .پس بی پرده تر می شود ، موسيقی تحريك را در پايان شعر بيشتر می كند و سرانجام  انزالش می كند . آيا چنين زبانی فالوسنتريك نيست پس چيست . ديونيزوس متن كمتر است ، هر چه هست طفره ای آپولونی  است. آپولونی كه منطق گزاره ها را با نوعی جراحی ، نوعی مهندسی می خواهد بر چيند اگر چه كه در همه جای شعر هم اينگونه نيست. اين مهندسی از آنجا كه زمان را فقط در اشكال متعارف خود درهم می شكند  به نوعی به ديگريت خود تاكيد دارد يعنی با سلب ديگری خود را به وجود می آورد و از اينجا چندان به ژرفاهايی كه زمان زبان را  در ناخودآگاه متن به وجود می آورد كاری نداشته است ، هم از اينگونه كه ماركس نقادی فوئرباخ از مذهب را هنوز در زبانی مذهبی می يافت مانيز در اينجا زمان را با به گونه ای زمانی درهم می شكنيم كه تبرئه ی چندانی ندارد برای شعر .اما مگرچه عيبی  خواهد داشت اگر اين گونه باشد . هيچ .چه كسی می تواند ثابت كند كه متن ساعت می خواسته زمان را درهم بشكند . ما هيچ دليلی در دست نداريم كه زمان را بن مايه ی متن بدانيم اما می توان نشان داد كه ما در اين متن با نوعی زمان زبان كه هنوز چندان پريشان نشده روبروييم حال شعر درباره هر چيزی كه می خواهد باشد .  مثل نيچه بر اين باورم كه شعر هنری آپولونی ست چرا كه زبان خود حقيقت است و از اينگونه هر چيزی كه در زبان باشد منشی سياسی دارد و زبان سياسی است و شاعر در كمدی به سر می برد چرا كه می داند بلوف ها را و تاريكخانه ی ايدئولوژيك زبان را در هم می شكند . چرا پس محاكمه . ما با امر زيبا در متن روبرو نيستيم آنچه هست منطق بزرگ نمادها ست و نمادها در جهانی بدوی و بت پرستانه سير می كنند جهانی بت پرستانه را بر می سازند كه خدايش هيچ چيز جز آئين نمادها نيست و انتزاع نشده از آنها كه سركوب كند و ببندد. اگر متنی گناهكار است ، ما به عنوان مخاطب ، به عنوان منتقد مگر چه كاری می كنيم  جزتجاوز به سوراخ متن ، تجاوز به معنا ، دخول به حقيقت . آيا ما خود  گناهگاری كمتريم كه سنگی به اين روسپی بزنيم  ...

 

+  جمعه بیست و سوم فروردین 1387    آرش قربانی  |